نقد آزاد

نسل سوخته

کارها و رفتار دختر پنج ساله ام گاهی تا روزها من رو در گیر خودش میکنه. خوب که فکر

میکنم در پایان این درگیری متوجه این واقعیت می شوم که دوران کودکی دختر من به

عنوان نمونه و نماینده ای از همنسلان خودش با همین دوران ولی برای نسل من چقدر

تفاوت دارد و چقدر جای شگفتی است. او (منظورم دخترم است)٬ بعضی مواقع سوالاتی

از من میکند که در جواب به آنها واقعا نمی دانم چی باید بگم. سوالاتی که شاید من

در دوران دبستان با آنها درگیر می شدم و خیلی مواقع از عنوان کردن آنها امتناع

می کردم. اصولا این نسل جدید بسیار کنجکاو و جستجوگرتر از اسلاف خود هستند.

نیازها ٬ خواسته ها و علایق آنها عجیب متفاوت است. وقتی من هم سن وسال امروز

دخترم بودم جنگ شروع شد. جنگ و مسائل حاشیه اش نقل هر مجلسی بود. صدای

آژیر و ترس از بمباران همراه همیشگی بود.هیچوقت فراموش نمیکنم خواهر کوچکم

وقتی صدای آژیر قرمز می آمد با ترس و لحن کودکانه با بغضی در گلو از مادرم 

می خواست در اتاق رو ببنده تا صدام تو نیاد.! واژه هائی که کودک آن زمان از حفظ بود

چیزهائی مثل پناهگاه٬ بمب٬ صدام و خیلی چیزهای ترسناک و بی ربط با طبع لطیفش

بود. همه همنسلان من شبهای موشک باران تهران را به خاطر دارند.شبهائی که خواب

همراه با ترس بیدار نشدن و خراب شدن سقف بود.حتی بازیهای ما هم به نوعی متاثر

از جنگ لعنتی شده بود. مکانهای خیالی بازیهایمان همیشه جبهه بود و هر روز توی

رویاهامان یکی شهید میشد و یکی زخمی. تلویزیون هم خیلی همت میکرد توی دو

شبکه ای که داشت مدام سندباد نشون میداد و هر سال عید رابین هود رو پخش

میکرد و جالب اینکه هر سال با اینکه فریم به فریم اون رو حفظ بودیم باز هم نگاه

می کردیم و لذت می بردیم. اوضاع اقتصادی همه تقریبا یکجور بود . به رسم قدیم خرید

لباس نو٬ شب عید به شب عید و بس. تازه این خرید سالی یکبار هم اصلا روال ثابتی

نداشت و تابعی از جیب پدر بود و دیگر هیچ. آری٬ کودکی ما زیر صدای مهیب موشکها

و فریادهای ٬ سیگارتو خاموش کن هواپیماها نبینند٬ مدفون شد.بله؛ ما سوختیم و

کودکی هایمان در خودخواهی های بزرگان محو شد.

بیست و چند سال از آن روزهای تاریکتر از شب می گذرد و حالا کودکانمان ( خوشبختانه)

با خیال راحت جلوی ما دراز میکشند و پلی استیشن بازی میکنند. ۹ ماه سال در مدارس

غیر انتفاعی با شهریه های چند میلیونی درس می خوانند و دست آخر با نمرات ناپلئونی

قبول میشوند و ۳ ماه تابستان بجای پدرانشان که کوچه گردی و هفت سنگ بازی کردن

کارشان بود٬ با سرویس رفت و برگشت و پول تو جیبی های فراوان کلاسها و کلوپ ها رو

زیر پا میگذارند. از بابت آینده و دانشگاه هم نگرانی ندارند چرا که یکی از ده ها روش

ادامه تحصیل - البته با توسل به جیب باباها - پیش رویشان آماده است. حالا به جای

تماشای کارتونهای تکراری٬ هر  پنج شبکه برنامه های زنده و متنوع و جذاب ارائه می کنند

و تازه اگر اینها هم بسنده نبود ٬ مشکلی نیست با اشاره یک کلید با کودکی در آنسوی

این کره خاکی همزمان کارتون دیجیمون می بیند باز هم راضی نیست. حالا دختری هم

سن آن روز خواهر من٬ دیگر نگران این نیست که صدام از در اتاق وارد شود . بیشترین

نگرانی اش شاید این باشد که عروسک باربی اش دیگر از مد افتاده و پیش دوستانش

ممکن است شرمنده شود. چقدر دلم برای نسل خودم میسوزد. بیخود نیست که ما

هنوز هم بسیار قانع هستیم و کودکانمان به همان اندازه پر توقع. ما با همه کودکیمان

طعم تلخ کمبود و ترس و نزدیکی مرگ را احساس کردیم. کمتر کودکی را شاید بیابید

که فکر مرگ و جنگ و صدای مهیب انفجار از مخیله اش عبور کرده باشد؛ افکاری که ما

هر روز با آنها دست و پنجه نرم می کردیم. هنوز هم گاه و بیگاه که از رادیو یا تلویزیون

خبر جنگ و بمباران می شنویم بی اختیار تنمان میلرزد و برای زندگی در صلح ٬خداوند

را شاکر هستیم. در این عرصه هجوم اخبار و اطلاعات و رشد ثانیه ای تکنولوژی که کسی

را بی نصیب نمی گذارد ٬ دیگر نباید از سوالهای عجیب و غریب کودکانمان چشم هایمان

گرد شود. مفهوم درست زندگی همین است که فرزندانمان در حال تجربه کردن آن

هستند؛ و گرنه ما که سوختیم.

+   مهدی شفیعی طهران ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir