نقد آزاد

يه روز دوباره به هم ميرسيم

امروز هم یه روز معمولی بنظر میرسید. ساعت ۶:۳۰ بلند شدم و از خونه زدم بیرون.کاملا مثل

هر روز مستخدم یه نون بربری داغ گذاشته بود روی میزم٬و من هم مثل هر روز یه تیکه بیشتر

نخوردم و یه سیگار کشیدم. گفتم که همه چیز عادی بود حتی همکارم هم مثل همیشه

روزنامه ایران خریده بود و من هم مثل هر روز یه راست رفتم سراغ طالع بینی و فال امروزم رو

خوندم. چیزی از مرگ توش نبود ولی ..... .

یه ماموریت کاری پیش اومد مجبور شدم از اداره برم بیرون.حوالی ظهر داشتیم بر میگشتیم

راننده اداره رادیو ماشینش را روشن کرده بود و مثل همیشه داشت با رادیو پیام حال میکرد.

وقتی رادیو را روشن کرد گوینده داشت شرح حالی از آثار و زندگی قیصر امین پور را روایت

میکرد. اول خبر را ما نشنیدیم و تا پایان خبر هم گوینده جز شرح حال چیز دیگری نگفت ولی

به جون یه دونه دخترم قسم که دلم ریخت پائین.هر چی فکر کردم دلیلی برای این کار رادیو

پیدا نکردم. مگه میشه٬ هنرمند توی مملکت ما همیشه بعد از مرگ عزیز میشه حالا چطور امروز

رفتن سراغ قیصر بزرگ؟

به خودم امید دادم که خبر بدی نیست و ساعتی بعد هم باز ازدحام کار و فراموشی.

                         

                                                            ********

ساعت ۱۸:۳۰ با همسرم نشستیم و داریم اخبار شبکه تهران رو میبینیم.و ناگهان یه سطل آب

یخ روی سرم خالی شد. گوینده خبر مرگ دکتر قیصر امین پور را مثل هر خبر عادی دیگری اعلام

کرد. سکوت و بهت و تمام.

صحنه ها سریع از جلوی چشمم عبور میکنند. لحظاتی که من از نزدیک دکتر را دیده بودم و همه

در نوجوانی ام بودند.سروش نوجوان و یه دنیا خاطره.نمیدونم باید به فریدون عموزاده خلیلی

نازنین چی بگم که کمی از غم نبود قیصر رو کم کنه.

میدونم که حالا انتشارات مروارید آخرین مجموعه شعر استاد رو به چاپ چندم خواهد رساند

ولی چه فایده. نیمی از جوانی و همه نوجوانی من رفت وقتی عمو قیصر رفت!

چقدر به آقای علی بیک(نشر مروارید) زنگ زدم و پیگیری کتاب آخرت یعنی دستور زبان عشق را

کردم٬یادته؟ هر دفعه میگفت کتاب آماده است فقط مونده استاد طرح روی جلدش رو تائید کنه

تا بره زیر چاپ. و من همیشه از این همه سخت گیریت شاکی میشدم. بهم حق بده آخه قول

داده بودی برای نمایشگاه برسونیش. من هم که همیشه تشنه خواندن بازی تو با کلمات بودم.

بهم حق بده عمو قیصر.

راستی مطمئنم الان با سید حسن حسینی عزیزت دارین عشق میکنین. باشه خوش باشین

ولی اینو بدون خیلی از گذشته و خاطرات ما رو با خودت بردی. باشه اشکالی نداره بهم میرسیم.

دلم گرفته برای همین تلخ شده قلمم٬ چیکار کنم. بقول خودت: می توان آیا به دل دستور داد؟

حتما الان داری برای سید شعر اخوانیه رو میخونی٬نه؟ میدونم حرف زیاد دارید که با هم بزنید

برای همین دیگه مزاحمتون نمیشم.

یه روز بالاخره می بینمت و اونوقت همه خاطراتم رو میذارم اجرا عمو قیصر!

تو می توانی؟

من

سالهای سال مردم

تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو می توانی

یک ذره

یک مثقال

مثل من بمیری؟

                                                  (قیصر امین پور- از مجموعه دستور زبان عشق)

+   مهدی شفیعی طهران ; ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir