نقد آزاد

مکاشفات يک فسيل

در فرهنگ لغات مقابل کلمه فسیل این عبارت - نقل به معنی نه مضمون - آمده است: بقایای

جانوری که سالیان زیادی قبل زندگی می کرده است و بنا به دلایل محیطی تا به امروز باقی

مانده است.

با احترام به تمامی جانورشناسان و دیرینه شناسان و بر خلاف تمامی قوانین حاکم بر این علوم

اینجانب همینجا اعلام می نمایم که تنها فسیل جاندار می باشم!

البته مدتها بود که به این کشف عظیم رسیده بودم ولی از آنجا که در مرحله تئوری بسر میبردم٬

درگیر مشاهدات و آزمایشهای مختلف بودم تا مطمئن شده٬سپس اعلام وجود نمایم. حال با

اطمینان کامل اعلام مینمایم که من یک فسیل و در قید حیات می باشم.

اما از آنجا که هر ادعائی - آن هم از نوع علمی اش -میبایست با دلایل و مدارک مکفی ارائه گردد

تا قابل فهم و درک باشد٬خلاصه ای از مراحل طی شده تا رسیدن به این باور را ذیلا در اختیارتان

گذاشته تا بخوانید و خود قضاوت کنید.

                                       ***                                ***

۱- توی همین تعطیلات اخیر سفری داشتم به شمال ایران.همراه با خانواده و چند خانوار دیگر.

از سختی رسیدن و ترافیک و جاده های شبیه جگر زلیخا که بگذریم٬شبهای شهرک یه چیز دیگه

بود.بیشترین مشاهدات و نتیجه گیریها را از همین گردهمائی های شبانه بدست آوردم.

از ساعت ۱۱ شب به بعد تقریبا ۹۰ درصد اهالی٬ سرخوش و سرمست و البته فاتحه گویان -

بخاطر کشف مهم ذکریای رازی - همراه با اهل و عیال وسط شهرک جمع میشدند و از خود

حرکات موزون به نمایش می گذاشتند. در این میان البته ما هم کمی تا قسمتی اعضاء تحتانی

خود را جنباندیم ولی تکانهای ما کجا و حرکات ژانگولر جوانان کجا!

این شد که خیلی آرام عقب نشینی کردیم و تماشاچی شدیم. هر چه زمان میگذشت این

احساس ناخوشایند فسیل بودن بیشتر خود را تحمیل میکرد.انواع و اقسام رقصهای جدید و

تابحال ندیده را دیدم. از شما چه پنهان حتی چند باری هم سعی کردم حداقل یکی از این

حرکات را تقلید کنم٬نشد که نشد. جالب اینکه خانمها به مراتب بهتر از آقایون از عهده اینکار

بر می آمدند. از آهنگها هم که نپرس٬با موزیکهائی می رقصیدند که گاها انقدر تند بود که اگر

میخواستی با ضرباهنگ آن پیش بروی و خودت را تکان بدهی٬بدون اغراق بعد از پایان آهنگ دو

سه مورد شکستگی استخوان رو شاخش بود. گاهی هم انقدر ملایم و آرام بود که حضار محترم

همانطور که درجا ایستاده بودند مثل اینکه باد ملایمی بوزد آرام اینطرف و آنطرف می رفتند و با

نگاه با یکدیگر مغازله می کردند.

چاره ای نبود٬میدان کاملا در اختیار حریف بود.تصور اینکه برم اون وسط و حرکات موزون معمولی

و ایضا باباکرم از خودم در کنم -آنچه که بلد هستم -نیز لرزه بر اندامم می انداخت. این بود که

مثل یه فسیل خوب به بهانه اینکه باید پیش دخترم که خواب بود بمانم٬برگشتم ویلا.

البته آنشب یک کشف مهم دیگر هم کردم و آن اینکه گذشتن پل شیخ فضل الله از روی اتوبان

جلال آل احمد چقدر بار محتوائی و معنا داشته و من چقدر غافل بودم تا بحال!

۲-هیچ وقت یادم نمیره وقتی اعلام شد هایده مرده٬چقدر من و خواهر بزرگترم گریه کردیم و

براش دو نفره مراسم گرفتیم.می دونید چرا؟چون ترانه هائی که می شنیدیم حاوی معنی و

قابل فهم و البته زیبا بودند. نه فقط هایده بلکه بیشتر خواننده هائی که تا همین چند سال پیش

میشناختیم حرفی برای گفتن داشتند و براحتی میشد با آنها ارتباط برقرار کرد.به همین دلیل

هم هست که تقریبا همگی به این واقعیت اذعان دارند که بسیاری از آنها دیگر تکرار نشدنی

هستند و یا حداقل خیلی به ندرت شاید دوباره چیزی شبیه آنها ساخته شود.

احساس فسیل بودن در اینجا هم خود را به من تحمیل کرد.آخه تقصیر من چیه که از این

جفنگیات که به اسم ترانه هر روز داره منتشر میشه٬بدم میآد؟

معروف بود که میگفتند جواد یساری توی ترانه هاش قصه تعریف میکنه و انگار که داره خاطره

میگه٬از روابط مادر و فرزندی و رفتن به زندان و طلاق و غیره میگفته. ولی باز صد رحمت به همون

جواد یساری. این چیزهائی که امروزه بنام رپ فارسی٬موسیقی اعتراضی و زیرزمینی تولید

میشه٬آیا واقعا جای دفاع دارد؟ هرچه جوانی خودم را با جوانان امروز مقایسه میکنم بیشتر به

کشف خودم مطمئن میشوم. مگه میشه ترانه های زیبای ایرج جنتی عطائی یا آهنگهای

انوشیروان روحانی را با نمونه های امروزی مقایسه کرد. خدایا کجای راه را اشتباه رفته ایم؟

این نسل جوان امروز٬در جستجوی چه چیزی است؟

هه٬جستجو٬چه کلمه غریبی. اگر کسی فهمید این نسل دنبال چیزی هست و اگر هست آن

چیز چیست به من هم بگوید. بی هدفی و امروز را خوش بودن از سر و روی آنها می بارد.

نمی دونم با چه زبانی باید به آنها گفت که چه لذتی است در شنیدن((شب و سکوت و کویر))

استاد شجریان یا اینکه چگونه به آنها فهماند با((بی قرار)) شهرام ناظری چه روزهائی را گذراندیم

.خیلی چیزها را نمی توانم به آنها بفهمانم و این یکی از مهمترین دلایلم برای اثبات فسیل

بودنم است.

۳-این مرحله ساده ترین است. خودتان هم می توانید امتحان کنید.از نوجوانان و جوانان اطراف

خود بپرسید آخرین کتابی که خوانده اند کدام است و یا اینکه آیا اصلا کتاب میخوانند؟

من هم این کار را انجام دادم و به جرات می توانم بگویم ۹۰ درصد پرسش شوندگان جواب دادند

که اصلا کتاب نمی خوانند و مطالعه آنها فقط محدود به کتابهای درسی یا دانشگاهی است و

فقط برای نمره گرفتن حفظ میشوند. لذت کرایه کردن کتاب از کانون پرورش فکری را چگونه

برایشان وصف کنم؟ آیا میتوان به کسی گفت که خواندن((دن آرام)) در ۱۴ سالگی چه کیفی

داشت.اگر کسی اخوان ثالث را بشناسد٬آیا دیگر به خود اجازه می دهد که به اراجیفی که در

آهنگها به گوش میرسد٬بگوید شعر یا ترانه؟

خیلی چیزها وجود دارند که هر چقدر هم سعی بکنی به بهترین شکل ممکن توصیفشان کنی

باز هم امکان ندارد بتوانی حتی نیمی از حق مطلب را ادا کنی. رفاقت با کتاب هم از این مقوله

است.

به نظر شما به برادر ۱۸ ساله ام چه کتابی از کتابخانه ام پیشنهاد کنم تا بخواند و چه تضمینی

وجود دارد که احترام برادری را نگه دارد و مثل یه فسیل احمق به من نگاه نکند؟

وقتی هدفون توی گوشش داره میخونه:( کی و انتخاب کنم   کدوم و جواب کنم) بهش بگم بیا

مثلا«برادران کارامازوف»بخون یا«ترس و لرز» یا «فیه ما فیه» یا«سلاخ خانه شماره ۵»یا.... .

هنوز هم قبول ندارید که من یک فسیل هستم؟

۴-تا حالا شده از لباس پوشیدن خودتان خجالت بکشین؟نه اینکه لباسهاتون پاره یا کهنه باشد ها

نه. از اینکه معمولی لباس پوشیده باشید را میگویم. کافیه یه بار گذارتون به کلاس زبانی٬موزه

ای٬نمایشگاهی٬دانشگاهی افتاده باشد تا متوجه بشوید حداقل باید شلوار جین پوشیده

باشید تا شاید دخترها و پسرها سلامتان را علیک بگویند. چطور به آنها بفمانم که من حضور در

چنین مکانهائی را رسمی قلمداد کرده و نمی توانم با اون لباسی که میرم شمال یا پیک نیک

برم اونجا؟ وقتی کت و شلوار تنت باشه و وارد اینجور فضاها بشی یه جوری نگاهت می کنند که

خودت میفهمی وصله ناجوری. چطور بهشون بگم که من هم شلوار جین میپوشم٬تی شرت

رنگی تنم میکنم٬صندل پا میکنم و با شلوارک هم توی شهرک میگردم٬ولی هر چیزی جائی

دارد؟ از دیدن جوانی که فاق شلوارش تا دم زانوش اومده پائین٬دلم میگیره.

تصور اینکه مثلا ۱۵ سال دیگه پسری که میخواد بیاد خواستگاری دخترم٬شاید این شکلی لباس

بپوشه یا چنین شخصیتی داشته باشه٬حالم رو بد میکنه. والبته نگرانی بزرگترم اینه که اون

موقع دختر خودم چطور لباس خواهد پوشید. تصور اینکه این جوانها می خواهند روزی پدر و مادر

بشوند و مسئولیت زندگی را به عهده بگیرند آنقدر دور از ذهن است که قابل نگارش نیست.

اگر ما در جوانی موهایمان را سشوار میکشیدیم و فوکول درست میکردیم تا روی دماغمون٬اگر

شلوار پارچه ای دور تا دور چین و پیلی می پوشیدیم٬اگر مانتوها تا پاشنه پا بلند بود و اِپل داشت

این هوا٬ اگه زبونه کتونیهامون رو مثل کاپوت ماشین می دادیم بالا٬اگه دخترها یه عالمه ابرو و

سبیل داشتند٬اگه هر دختری تا ازدواج میکرد موهاش رو مِش میکرد و .... ولی در عوض هدف

داشتیم.میدونستیم دنبال چی هستیم. چیزی که امروزه اصلا وجود نداره.

زندگی باری به هر جهت شده برنامه روتین اکثر جوانها و نوجوانان.

خدایا برس به داد دل این جوونا.

آمین.

                                      **‌                          **

                                          من فسیل هستم.

+   مهدی شفیعی طهران ; ٥:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir