نقد آزاد

ديروز و امروز

هيچوقت فراموش نميکنم ۱۴ يا ۱۵ سال پيش که من ۱۴ يا ۱۵ ساله بودم! بهترين رمانی
که خوانده بودم دن آرام اثر زيبای شولوخف بود.چه روزها و شبهائی که با ياد اين داستان
زندگی ميکردم و حظ ميکردم و بزرگ ميشدم.اصلا اگه خاطرتون باشه اون موقعها يه نوجوان
برای انتخاب کتاب و اصولا مشغوليت به مطالعه اصلا شرايط يه همسن و سال امروزی را
نداشت.نه کتابخانه ای به شکل و شمايل امروزی بود نه اينترنتی نه حتی پدرو مادرهائی
که زياد وقت داشته باشند يا حوصله که برای بچه هاشون کتابی بخرند يا اونارو ببرن خريد
کتاب.از طرفی تعداد مجلاتی هم که برای اين گروه سنی چاش میشد هم خیلی خیلی کمتر از الان بود و اگر اشتباه نکنم منتهی به چند مورد بیشتر نبود.مادر من خوشبختانه تا
زمان کودکی ام تنها کاری که از دستش بر می اومد برای پسری که فهمیده بود از مطالعه
خیلی خوشش میاد کیهان بچه ها میخرید و گهگاهی هم که تئاتری برای بچه ها در تئاتر
شهر روی صحنه بود من و خواهرمو میبرد برای دیدن.بیچاره خودش کارمند بود و بیشتر از
این نمیتونست کاری برامون انجام بده.جنگ بود و اکثر ذهنها درگیر جنگ و مسائل مالی
تابعه اون بودن.نه تنها حوزه فرهنگ و ادب که همه جا زیر سایه سنگین جنگ فعالیتی
محدود داشتند. بعله میگفتم براتون که با کیهان بچه ها شروع کردم و بعدها هم شدم عضوکتابخانه کانون پرورش فکری که نزدیک منزل مادربزرگم حوالی خيابان شکوفه و ميدان
کلانتری بود .اکثرا با خاله ام ميرفتيم کتابی به امانت ميگرفتيم و يک هفته ای مشغول بودم.بزرگتر که شدم رابطه ام با دائی مادرم که مترجم کتاب بود و بيشتر با سروش نوجوان
کار ميکرد صميمی تر شد و اون بنده خدا(سيد حسين ايرائی)که فهميد علاقه عجيبی به
مطالعه دارم منو با خودش ميبرد دفتر مجله سروش و اينطوری بود که من هم شدم يکی
از مشتريان پروپاقرص مجله.يادش بخير دوران خوبی بود و خيلی چيزها از اون دفتر و اعضاء
مجله ياد گرفتم و به ذهن سپردم.خيليهاشون الان برای خودشون کسی هستند و به نوعی قطبی حساب ميشن.کسانی مثل دکتر قيصر امين پورـ عموزاده خليلی ـ آتوسا
صالحی ـ شهرام سادات اخوی و خيلی های ديگه که الان يادم نيست.حاصل حضورم در
اين محاغل اين بود که سطح توقعم را از مطالبی که برای مطالعه انتخاب ميکردم خيلی
بالا برود و هر چيزی را برای پر کردن وقتم نميخواندم.سالها گذشت و من ديگه مسيرم رو
تقريبا پيدا کرده بودم.جنگ تمام شده بود و من هم بزرگتر شده بودم تعداد مجلات متناسب سنم هم اضافه شده بود فقط دائی مادرم رفت که رفت و هنوز هم نميدانم کجاست.آدم عجيبی بود هيچ وقت ازدواج نکرد و با فاميل هم رابطه خوبی نداشت تا اينکه
يه روز ناغافل رفت و من رو با يه دنيا احتياج فکری تنها گذاشت.  (پايان قسمت اول)

+   مهدی شفیعی طهران ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir