نقد آزاد

وبلاگ يا ماتمکده؟

توی وبلاگهای مختلف با عناوین مختلف و جنسیت مختلف نویسنده های آنها یک چیز مشترک

را می توان بوضوح دید.البته نه در همه ولی در بیشتر آنها.اون چیز مشترک هم ناامیدی زیاده.

نه تنها ناامیدی که غم و غصه و شکایت از روزگار و بخت نامراد و بی وفائی یار و ... .

خدا وکیلی دوز غم و اندوه در بعضی نمونه ها آنقدر بالاست که گاهی فکر می کنم نویسنده

حتما یکی از اهالی بم بوده و همه کسش رو توی زلزله از دست داده که اینقدر نا امیده و با

چنین سوز و گدازی مطلب می نویسه و شعر انتخاب می کنه. گرچه آمار دخترها بیشتره ولی

آقا پسرها هم تعداد زیادی از این لیست را شامل می شوند.

این درست که درصد امید به زندگی در ایرانیان و خصوصا جوانان خیلی پائین می باشد٬ولی

انصافا درد بعضی ها بی دردیه. فلان دختر یا پسر که از طرف عشقی مقابلشون بی وفائی 

دیدن یا طرف رو با یکی دیگه دیدن یا نهایتا یه جواب منفی ازش شنیدن٬شروع میکنه به زمین

وزمان بدو بیراه گفتن و نالیدن از سرنوشت و دست آخر هم به این نتیجه میرسه که ابر و باد و

مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادن تا ایشون رو آزار بدهند و اذیت کنند. یه شعر

از پایه و اساس مصیبت و سوزناک هم انتخاب میکنن و مطلب رو با اون تمام می کنند.

واسه این و اون هم کامنت میذارن با یه شاخه گل که به کلبه کوچک من هم سری بزن.

همتون با این جور وبلاگها برخورد داشتین نگین نه. این رو هم قبول دارم که نوجوانی و دهه اول

جوانی(۲۰ تا ۳۰ سالگی) اوج اینگونه احساسات و نگرش به زندگیه ولی آخه دیگه نه به این

شوری هم بابا جان. هنوز هم سر حرفم هستم که اینها همه از بی دردیه و بی غصه ای.

غیر از یک مورد که نویسنده وبلاگ برادر خود را از دست داده و اندوهش قابل درکه بقیه از نظر

من فاقد ارزشه برای اینکه وقت بذاری تا مطالبشون رو بخونی.

می خوام براتون یه قسمتی از زندگی خودم رو که زیاد شخصی نیست و میشه توی وبلاگ

گذاشت رو تعریف کنم و بعد یه نتیجه بگیرم.لطفا توجه فرمائید.

توی دبیرستان ما چند نفر همیشه با هم بودیم. من٬پیمان ٬علی٬امید و امیر حسین. لازم به

توضیح نیست که تشکیل رابطه دوستی در پی وجود داشتن نقاط مشترک بین دو انسان

بوجود می آید. نقطه مشترک ما ۵ نفر هم علاقه به فیلم و سینما بود. پاتوقمون هم دانشکده

سینما و تئاتر بود واقع در ضلع جنوبی امجدیه. البته ما دانشجوی آنجا نبودیم ولی به واسطه

یکی از دوستان علی بنام فردین که کارگردانی تئاتر می خواند٬در نمایشهائی که دانشجوها

اجرا میکردند یا بازی می کردیم یا کمک به اجرا. معمولا دوست دخترهامون هم ما رو همراهی

می کردند. این قضایا سال ۷۴ بود. من هم دوستی داشتم بنام سحر که همه چیزم بود. و از

طرفی همه چی تموم. زیبا٬با شخصیت از خانواده ای متوسط ولی با فرهنگ و البته تنها فرزند

هم بود. موهائی مثل شب سیاه و همچنین چشمهائی کاملا مشکی. از سال ۷۳ باهم دوست

بودیم و از این رابطه فقط مادر سحر مطلع بود. پدرش بی نهایت روی سحر حساس بود و مثل

تمام ترکها غیرتی. روز به روز رابطه عاطفی ما عمیقتر میشد تا سرانجام به عشق رسید. مادر

سحر این رو فهمیده بود و با شناختی که از من داشت تلویحا با ازدواج ما موافق بود.البته برای

۵ یا ۶ سال بعد.آخه من اونموقع ۱۸ سالم بیشتر نبود.خلاصه هر روز یا باید صدای هم رو

میشنیدیم یا بیرون میرفتیم. پاتوقمون هم پارک لاله بود و موزه هنرهای معاصر و کافی شاپ

آنجا. اونموقع مثل الان اینترنت و موبایل نبود یا اگر هم بود خیلی کم و در اختیار عده ای خاص.

 آنقدر روزگار به کاممون بود و خوش بودیم که نگو. کلی برای آینده برنامه ریزی کرده بودیم .

مادر مهربون سحر هم از این رابطه خوشحال بود. مطمئن بود که این رابطه پاکه و از روی هوس

نیست. ۲ بار هم وقتی پدر سحر ماموریت بود - نظامی بود - منو دعوت کرد خونشون. آخ که چقدر

خوش میگذشت. ولی ناگهان ورق برگشت و روزگار چهره دیگرش را نمایان کرد. یاد دیالوگ دائی

افتادم توی سریال زیر تیغ که میگفت:وقتی خوشحالی یواش بخند که غم صداتو نشنوه.یه چیزی

تو این مایه ها بود اگه اشتباه نکنم. خلاصه غم صدای ما رو شنیده بود.

مهرماه ۷۵ بود که ناگهان وضعیت عمومی سلامت سحر بهم ریخت. گویا چند بار بدون دلیل از

حال رفته بود. روز به روز لاغرتر میشد تا اینکه یکبار بعد از اینکه حالش بد میشه٬خون بالا میره.

دیگه باید جدی به مریضیش رسیدگی میشد. دیگه دیر به دیر میدیدمش. مادرش از ترس اینکه

توی خیابون حالش بد بشه اجازه نمیداد با هم بیرون بریم.

اوایل آذر ماه ۷۵ بود که وقتی زنگ زدم تا با سحر صحبت کنم مادرش کل قضیه رو برام تعریف

کرد. اونم با گریه طوری که برای گفتن یه جمله چند دقیقه طول میداد چون گریه امانش نمیداد.

سحر سرطان پیشرفته خون داشت. مادرش میگفت چند روزی میشه که شیمی درمانی رو

شروع کردن. از حال خودم چیزی نمیگم برای اینکه قابل وصف نیست. پدرش هم بعد از متوجه

شدن بیماری دخترش خونه نشین شده بود. برای همین دیدن سحر تقریبا غیر ممکن بود و

تلفنی حرف زدن هم با کمک مادرش خیلی سخت میسر میشد. روزهای پایانی عمر سحر

عزیز من توی بیمارستان سپری شد. همه پرسنل و نگهبانان بیمارستان دیگه منو میشناختن.

از بس که جلوی در کشیک میدادم تا شاید باباش بره و من بتونم ببینمش. ۲ بار بیشتر موفق

نشدم به این کار. سحر عزیز من مثل یه اسکلت روی تخت افتاده بود با سری که دیگر نشانی

از اون موهای سیاه مثل شب نداشت. مثل عروسکی شده بود که موهاشو یه بچه شیطون

کنده باشه و تعداد خیلی کمی رو باقی گذاشته باشه. ۲۹/۹/۱۳۷۵ سحر برای همیشه رفت.

توی مراسم خاکسپاریش از دور ناظر بودم. پدرش اصلا گریه نمیکرد. شوکه بود هنوز.

من هم مثل دیوانه ها بودم. در عرض دو یا سه ماه هر چی ساخته بودم خراب شده بود. از همه

بدتر این بود که نمیتونستم به کسی چیزی بگم. خودم تنها بودم و یه دنیا درد. طفلک مادر سحر

تا چند ماه بعد گاهی که با هم تلفنی حرف میزدیم سعی میکرد منو دلداری بده! پدرش هم

گویا خودشو بازخرید کرده بود. دختر دردانه اش دیگه نبود و از اون خانواده ۳ نفری یه نفر رفته بود.

بعد از اولین سالگرد سحر٬ پدر و مادرش از اون خونه رفتن و من تا الان دیگه خبری ازشون ندارم.

تا مدتها هر وقت از خانه بیرون میزدم ناخودآگاه خودم رو توی بهشت زهرا میدیدم و کنار مزار

سحر. تا سال ۷۹ که ازدواج کردم و هر از چندگاهی میرم پیش اولین عشق زندگی ام. اوایل

ازدواجم چند باری به همسرم میگفتم که دارم میرم کجا و سر خاک چه کسی ولی بعدتر

احساس کردم همسرم زیاد از این قضیه راضی نیست. شاید حسادت و شاید... نمیدونم هر

چی بود از اون به بعد دیگه اسم سحر رو نیاوردم. هر وقت دلم تنگ میشه از سر کار سوار مترو

میشم میرم پیشش و برمیگردم. اینجوری بهتره.

از اون جمع ۵ نفری دوستانه علی رفت دانشکده هنر تئاتر خوند و الان هم بازیگره و کارگردان

تئاتر. امیر حسین شد تدوینگر فیلم. امید الان عکاسی داره و فیلم برداری از مجالس میکنه.

پیمان هم شد کارمند شهرداری تهران و شنیدم الان به اتهام قتل پرونده ای داره که توی آگاهی

تحت رسیدگیه. من هم شدم کارمند یکی از سازمانهای دولتی. با هیچکدوم از اون بچه ها هم

غیر از امید و گاهی پیمان خبری ندارم.

الان هم در کنار همسر عزیزم و دختر ۶ ساله ام زندگی خوبی دارم. به لطف حق

حالا به نظر شما وبلاگ من باید پر از نوشته های مایوسانه و غم و غصه باشه؟ 

دخترها و پسرهای عزیز ایرانی٬آیا بهتر نیست از این زندگی خوبی که دارید نهایت لذت رو ببرید

و الکی برای خودتون مثلا غصه نتراشید؟ حالا که اوضاع جامعه بر وفق مراد نیست و این برای

همه شرایط یکسانیه٬چرا الکی به خودمون تلقین کنیم که مثلا یه کوه غم و اندوه روی دلمون

سنگینی میکنه٬در حالیکه وقتی خوب فکر کنی واقعا دلیلی برای ناراحتی نیست؟ تو رو خدا یه

کم بیشتر شادی بریزید تو وبلاگهاتون. هم برای خودتون خوبه هم بیننده بیشتری دارید ها!

از ما گفتن بود. 

+   مهدی شفیعی طهران ; ٦:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir