نقد آزاد

دروغ ميگيم٬عين راست!

صبح/ یکی از خیابانهای مرکزی تهران/ مقابل کیوسک روزنامه فروشی

روزنامه همیشگی خودم رو خریده بودم و داشتم تیتر سایر روزنامه ها رو می خوندم که متوجه

خانم جوان شیک پوشی شدم که بلند بلند با موبایل صحبت میکرد و به کیوسک نزدیک میشد.

می دانید داشت به کسی که آنطرف خط بود چی می گفت:

- نه عزیزم الان نمی تونم حرف بزنم٬توی یه جلسه مهمی هستم. باشه بعدا خودم بهت

زنگ می زنم!

من مات و مبهوت اینهمه اعتماد به نفس این خانم در دروغگوئی بودم و از همه مهمتر هر چی

زور زدم تو کتم نرفت که آخه اون طرف مقابل چطور سرو صدای اینهمه ماشین و موتور رو 

شنیده و قبول کرده بود که سرکار خانم در جلسه تشریف داشتند!(عجیبه ولی باور کنید خودم

با همین دو تا گوشم شنیدم)

ظهر/ محل کار/ جمع همکاران

یکی از همکاران با هیجان داشت برای دیگران تعریف می کرد که یه نرم افزار روی گوشی 

موبایلش ریخته که چندین صدای مختلف را می تونه در حین مکالمه بعنوان صدای پس زمینه

پخش کنه.صداهائی مثل بوق ماشین و صدای خیابان و ترافیک و... .

با همون هیجان می گفت که بعد از ظهرها که با دوست دخترش میرن بیرون- مردک خجالت

نمی کشید با ۲ تا بچه- این برنامه رو فعال می کنه تا هر وقت عیال زنگ زد بگه توی ترافیک

گیر کردم و یا دارم برای رفاه بیشتر شماها مسافرکشی می کنم و از این حرفها!

آی که لجم می گیره از این زنهای ساده و زودباور که نگو.

عصر/اتوبان آل احمد/داخل تاکسی خط فاطمی-شهرک غرب

روی صندلی عقب غیر از من یه دختر و پسر جوان هم نشسته اند. پسره دستشو انداخته

دور گردن دختر و یه چیزهائی دم گوش هم پچ پچ می کنند و گهگاهی با صدای بلند می خندند.

تو همین گیر و دار موبایل دختر خانم زنگ می زنه. با خنده به پسره میگه:

-هیس!یه دقیقه حرف نزن مامانمه.

بعد شروع می کنه با مامان حرف زدن.

-مامان با بچه های دانشکده داریم میریم انقلاب کتاب بخریم. خیلی ترافیکه٬ اگه دیر کردم

نگران نشو. قربون مامان خوبم برم.خداحافظی!

نگاه من و راننده وقتی توی آینه به هم افتاد٬یه دنیا حرف داشت.

اوایل شب/نزدیک خونه/ پای پیاده

مدتی بود که کامپیوترم اذیت می کرد. وسط کار واسه خودش خاموش و روشن می شد یا

گیر می کرد و دیگه اصلا کار نمی کرد. اتفاقا سر کوچه یه مغازه بود که قطعات کامپیوتر

می فروخت و تعمیرات هم انجام می داد. یه هفته ای بود که گذاشته بودم برای رفع عیب اونجا

. چند بار باهام تماس گرفت که تشریف بیارین باید با هم حرف بزنیم. می رفتم و هر دفعه یه

تشخیص می داد. یه روز می گفت باید ویندوز رو عوض کنیم٬یه روز می گفت اشکال از هارد

کامپیوتره٬یه بار مادربورد و سرتون رو درد نیارم هر بار که میرفتم دست خالی بر می گشتم.

حسابی شاکی بودم. کلی ای میل نخونده داشتم٬چندتا مطلب نوشته بودم که می خواستم

بذارم رو وبلاگم و خلاصه کلی دلم برای کامپیوترم و اینترنت٬تنگ شده بود.

تقریبا به ۱۰۰ متری خونه رسیده بودم که موبایلم زنگ خورد. نگاه کردم دیدم دوباره خودشه.

با خودم گفتم دوباره می خواد منو بکشونه اونجا و از کشف جدیدش توی کامپیوتر بیچاره من

حرف بزنه. تصمیم خودم رو گرفتم و پاسخ دادم:

-الو سلام

-سلام آقای شفیعی٬خوب هستین؟

-ممنون

-زنگ زدم منزل روی پیغام گیر بود٬کجا هستین؟

-والله٬یه ماموریت کاری بهم خورده اومدم شهرستان.چند روز دیگه بر میگردم.چطور؟

-عجب!خواستم بگم خوشبختانه کامپیوتر شما مشکل خاصی نداشت. پایه cpu مشکل داشت

که تعمیرش کردم.می تونید بیائید ببریدش.

به خودم کلی بد و بیراه گفتم و مجبور شدم چند روز بعد برای اینکه حرفم دوتا نشه برم اونجا.

طفلک کلی عذر خواهی کرد برای تاخیر پیش آمده و هیچ پولی هم نگرفت.فقط من مانده بودم

با چند روز علافی اجباری که خودم با دروغی که گفته بودم باعث آن بودم.

راستی هیچ فکر کردین چرا این بیماری دروغ گوئی اینطور همه گیر شده و همه به راحتی

دروغ میگیم؟خدا خودش به این ملت رحم کند.آمین  

+   مهدی شفیعی طهران ; ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir