نقد آزاد

کاش پرسيده بودم

همه چیز از ۴۰ روز پیش شروع شد. بعد از فوت یکی از نزدیکان با دیدن واکنشهای اطرافیان

تصمیم گرفتم در مورد مرگ تحقیق بیشتری بکنم. در مورد واقعیتی که خیلی ها بخاطر ترس

از آن سعی میکنند فراموشش کنند یا حداقل کمتر به آن فکر کنند. شروع کردم به اینکه از زوایا

و مناظر مختلفی به مرگ نگاه کنم. از هر کسی که می دیدم درباره دیدگاهش در این خصوص

سوال میکردم. جالب اینکه همه با نوعی ترس٬ از محتوم بودن این واقعیت زندگی سخن 

می گفتند. بعضی ها اصلا حاضر نبودند جواب بدهند٬ چون معتقد بودند با فکر کردن به مرگ

روزشون خراب میشه و اصلا چه دلیلی داره به چیزهای بهتر فکر نکنند!. خلاصه حسابی 

مشغول بودم. واقعیت اینکه عجله ای برای زودتر به نتیجه رسیدن نداشتم. نه باید این تحقیق

را به جائی ارائه میکردم و نه کسی علاقه زیادی برای همکاری داشت٬ بیشتر برای دل خودم

اینکار را میکردم . نهایتا خیلی همت میکردم نتیجه را روی وبلاگم میذاشتم٬ همین.

                                                     ¤¤¤¤¤¤¤¤

یک هفته قبل٬ حوالی ظهر بود که با یکی از همکاران جلوی در محل کارم (خیابان جم) برای

سیگار کشیدن ایستاده بودیم. گرم صحبت بودیم که متوجه شدم دو نفر قدم زنان در حال

نزدیک شدن به ما هستند. چند متری مونده بود تا به ما برسند که من یکی از آنها را شناختم.

رسول ملاقلی پور بود که با یک مرد همسن و سال خودش(شاید کمی بیشتر) در حالیکه یک

کیسه قرمز پر از کاغذ دستش بود٬ با آب و تاب داشت حرف میزد. به همکارم گفتم این آقا با

عینک دودی رو میشناسی؟٬ گفت نه.گفتم ملاقلی پوره ٬ کارگردان سینماست. یه سری تکون

داد که فهمیدم عمرا نشناختش. دیگه تقریبا به ما رسیده بودن. خیلی دوست داشتم ازش

نظرش رو درباره مرگ بپرسم. توی تحقیقم از هر کسی بگی سوال کرده بودم ٬ جز یه هنرمند.

اونم آدمی عجیب و غریب مثل ملاقلی پور با اون فیلمهای خاص خودش. نمیدونم از این ترسیدم

که نکنه تحویلم نگیره و پیش همکارم ضایع بشم یا اینکه خجالت کشیدم سوالم رو بپرسم.

ولی وقتی به خودم اومدم که چند متری هم از ما دور شده بودند و من حتی جرات نکرده بودم

سلام کنم.

وقتی امروز توی روزنامه خوندم که آقا رسول هم رفت ٬ اول باورم نشد. چند لحظه ای مثل

برق گرفته ها بودم. درکش برام سخت بود٬ اینکه چرا باید روی همچین موضوعی دقیق بشم

بعد بخوام در موردش تحقیق کنم بعد آقا رسول رو ببینم و بعد خبر مرگش رو بخونم. ایکاش

نمی دیدمش. ایکاش ازش پرسیده بودم.

                                                    ¤¤¤¤¤¤¤¤

گابریل گارسیا ماکز قصه عجیبی دارد:

او خواب می بیند که مرده است ؛ دوستانش در تشییع جنازه او عازم گورستان هستند و شاد

و خرمند و می زنند و می رقصند ٬ منتهی خود او هم در میان آنهاست. با رقص و پایکوبی به

گورستان می رسند و مراسم را اجرا می کنند و همه بر می گردند که بروند. او هم می خواهد

با آنها برود. مامور گورستان می گوید: شما متاسفانه نمی توانید بروید.

می گوید : فهمیدم ؛ مرگ یعنی ندیدن دوستان .!

+   مهدی شفیعی طهران ; ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir