نقد آزاد

اندر فوايد خوردن ميوه ممنوعه

چند روز قبل حوالی غروب وارد داروخانه نزدیک محل سکونتم شدم. مثل همیشه شلوغ بود.

اگر دقت کرده باشید داروخانه ها معمولا یک بخش مجزا جهت فروش وسائل بهداشتی و مواد

آرایشی دارند که فارغ از قسمت فنی داروخانه که وظیفه ارائه دارو را بعهده دارد٬به مشتریان

خود سرویس می دهد.

آنروز من پس از ورود یکراست به سمت غرفه بهداشتی رفتم که دختر جوانی هم متصدی آن بود

در نهایت ادب و احترام سلام کردم و یک بسته کاندوم خواستم.چشمتون روز بد نبینه دختره

چنان نگاهی بهم کرد که یه لحظه شک کردم شاید با زیر شلواری رفتم توی داروخانه که اینطور

نگام میکنه و با لحن خشن و غیر مودبانه ای گفت:برید اون قسمت آقا.اینجور چیزا رو از اون آقا

بگیرید.

منظورش از اون آقا متصدی قسمت تحویل دارو بود که بیچاره داشت در آن واحد به چندین نفر

سرویس می داد٬ولی باز هم هرلحظه جمعیت مقابل باجه اش بیشتر میشد.

می شناختمش چون قدیمی ترین کارمند اونجا بود و تقریبا با بیشتر اهالی منطقه آشنائی

داشت. ولی این دختره تازه اومده بود٬قبل از اون هم یه دختر دیگه بود که هیچوقت از این

مشکلات باهاش نداشتم.

خیلی بدم اومد.باور کنید خیلی خودم رو کنترل کردم تا چیزی بهش نگفتم مخصوصا اینکه در

آخرین لحظه زیر لب بهم گفته بود مرتیکه پر رو.

رفتم توی صف ایستادم٬ تا نوبتم بشه یه ۲۰دقیقه ای معطل شدم تا رسیدم جلوی باجه اون

آقا.سلام و احوالپرسی کردم و اون هم به گرمی پاسخ داد.قضیه رو خیلی کوتاه و مختصر براش 

گفتم چون پشت سرم شلوغ بود. خیلی ناراحت شد و گفت که این جریان رو حتما به دکتر میگه.

ازش خواهش کردم که مشکلی برای برای ادامه کارش بوجود نیاره٬فقط یه تذکر ساده بهش

بدن که متوجه بشه داره توی چه قرنی و در چه مکانی کار میکنه.

خریدم رو کردم و رفتم خونه. حالا دیگه از عصبانیتم کاسته شده بود و بیشتر دلم برای اون دختر

می سوخت.پیش خودم گفتم ببین حتما توی چه محیط بسته و محدودی رشد کرده٬و از همه

بدتر ببین چقدر بد شانسه که باید توی چنین جائی هم کار بکنه با اون عقاید کهنه و احمقانه.

اصلا ما ایرانیها جماعت عجیبی هستیم. توی مسائلی که نباید رودربایستی داشته باشیم

داریم و بالعکس. خیلی راحت در طول روز همه جوره حق و حقوقمون رو پایمال میکنن٬صدا ازمون

در نمیآد ولی در مقابل برای چیزهای بی اهمیت و بدیهی یقه چاک میکنیم و عربده می کشیم.

خلاصه کلام هیچ کارمون به آدمیزاد نمیره.

توی مغازه ها انواع و اقسام نوار بهداشتی توی قفسه ها چیده شده٬ولی موقع خرید توی کیسه

سیاه میدن دست آدم!!!

توی مجلات مخصوص پزشکی و سلامت - که مخاطبین زیادی هم داره - تبلیغات انواع کاندوم و

وسائل پیشگیری چاپ میشه ولی موقع خریدنش طوری به آدم نگاه می کنند که انگار داری یه

چیز خیلی بد میخری!!!

آموزش نکات جنسی و مهارتهای زندگی قرار بوده به جدیت در مدارس پیگیری بشه ولی خدا

وکیلی از اونهائی که بچه مدرسه ای دارند بپرسید که با چه وضع فلاکت باری این کلاسها برگزار

میشه. توی دانشگاه هم همینطور٬عملا این کلاسها زنگ تفریحه. متلک پراکنی و شوخی عضو

ثابت این کلاسها شده و معلمها و اساتیدی که عاجز از کنترل این وضعیت هستند. تنها حسن

این کلاسها اینه که آمار غایبین رو به صفر رسونده. اما میدانید چرا معلمها عاجزند٬چون نوجوان و

جوان امروز اون چیزهائی رو که معلم میخواد در لفافه بگه٬ از حفظن و دنبال چیز جدیدتر هستند

ولی وقتی خود را در مقابل کسی می بینند که اونها رو یه احمق فرض میکنه٬حداقل واکنشی

که نشون می دهند همین جدی نگرفتن این آموزشهاست.

براستی تا کی می خواهیم چشم روی حقایق ببندیم؟آمار ایدز کماکان با روندی سریع رو به

فزونی است و آمارهای واقعی هم منتشر نمیشود. یکی از همکارانم رو میشناسم که از اون

آدمهای هرزه به معنای واقعی کلمه است و خوراکش روابطیه که به رفتارهای پر خطر مشهور

شده اند.می دونید یه بار چی بمن گفت؟میگفت که از استفاده از کاندوم در روابطش متنفره

چون لذتش رو موقع سکس کم میکنه!! میدونم توی قرن بیست و یکم باور این موضوع سخته

ولی خدا رو شکر که این حرفها رو در حضور چندین نفر گفت که شاهدن٬و چه با افتخار هم از

این قضیه صحبت میکرد.بدبخت اون زنش که حتما الان شده کلکسیون مرض و خودش خبر

نداره.

حالا باز هم پنهان کاری کنید. باز هم تا صحبت از مسائل جنسی میشه صورتتون سرخ بشه.

باز هم فکر کنید اگر در این مورد صحبت کنید گناهی مرتکب شده اید یا روی جوانها را باز خواهید

کرد. با شما هستم متولیان محترم آموزش و پرورش و آموزش عالی کشور. تا کی میخواهید کله

مبارک را توی برف نگه دارید؟امروزه دیگه ثابت شده که سرکوب امیال و غرایض خدادادی نه تنها

فایده ای نداره بلکه ضررهای فراوان هم به همراه دارد. تنها راه٬کنترل و آموزش و آگاهی دادن

است ولاغیر.

تا زمانی که پدر و مادرها در مقابل این سوال همه کودکان که چگونه میشود که زنی بچه در

شکم دارد و چگونه بدنیا میآید این جواب مشترک را میدهند که خدا آن را در دل آنها نهاده و

بموقع ناف آنها باز میشود و بچه بیرون میآید یا جوابهائی شبیه به این٬اوضاع همین خواهد بود

که هست. مادر بزرگ من که خدا بیامرز دیگه آخر ابتکار بود. وقتی این سوال رو ازش میپرسیدم

می گفت: مادر جون زنهائی که زیاد غذا میخورن شکمشون گنده میشه و بعد بچه میشه و

همون داستان شکفتن ناف!

تا مدتها همیشه مواظب مادرم بودم که آیا زیاد غذا میخوره یا نه. تقریبا بعد از هر مهمانی منتظر

بودم شکم مادرم گنده بشه و .. باقی داستان. نکته جالبتر برام این معمای پیچیده باز شدن

ناف و بیرون آمدن بچه بود. درسته که سنم کم بود ولی انصافا هر چه به نافم نگاه میکردم

باز هم تو کتم نمیرفت که امکان داشته باشه از این سوراخ ریزه یه بچه بیرون بیاد.

مطلب در اینباره خیلی زیاده و حدیث مکرر. ایکاش یاد بگیرند که همیشه پاک کردن صورت

مسئله٬راه فرار نیست. بله آقایون استثنائا این یک مسئله را بالاخره مجبورید حل بکنید٬هر چند

تا حالا فرار کرده اید ولی دیر یا زود آمارهای بیماریهای جنسی و انحرافات ناشی از آن آنچنان

بالا میرود که شاید دیگه خیلی دیر شده باشد. اصلا هم کار سختی نیست کشورهای دیگر

سالهاست که این مسئله را حل کرده اند٬بروید ببینید آنها چه کرده اند همان کار را بکنید.

واقعا جای تاسف دارد که در این دوره زمانی٬هنوز عقاید کهنه و خجالتهای بی مورد در کشور ما

حرف اول را میزند.ورود به این حیطه عین شجاعت و عقلانیت است نه بی حرمتی یا به نظر آن

خانم فروشنده داروخانه نشانه پر رویی.

                                              *********************

دختر عمه همسرم به همراه دو پسر و شوهرش مدتی است که برای دیدن اقوام به ایران

آمده اند.این خانم و همسرش هر دو پزشک و سالهاست که مقیم ایتالیا هستند.فرزندانشان

هم هر دو همانجا بدنیا آمده اند. فرزند کوچکشان که همسن دختر من است یک شب مهمان

کوچولوی خونه ما بود. خیلی پسر بامزه و باهوشیه. حرف زدنش خیلی جالبه.فارسی و ایتالیائی

رو با هم قاطی میکنه و منظورش رو میرسونه. از همه جالبتر اینکه فارسی را به واسطه دیدن

سریال شبهای برره از شبکه جام جم ایران٬با لهجه برره ای صحبت میکنه. حسابی من و

همسرم رو سر کار گذاشته بود با این لهجه برره ای. بمب خنده بود خدائیش.

ظهر جمعه کانال بی بی سی داشت یه مستند از زندگی تمساحها پخش میکرد.همه داشتیم

نگاه میکردیم. توی یه صحنه داشت مراحل تخم گذاری یه تمساح ماده رو نشون میداد.

همسرم گفت:ببین چقدر تخم گذاشت. حق با اون بود شاید نزدیک به ۳۰ تخم را با مهارت تمام

داشت زیر خاک مخفی میکرد. ناگهان آروین- همون مهمون کوچولو - با همون لهجه بامزه اش

گفت:آخه اگه کم تخم بذاره ممکنه خیلی هاش به بچه تبدیل نشن برای همین زیاد تخم میکنه

تا شانس بیشتری داشته باشه!

قیافه من و دخترم و مادرش خیلی دیدنی بود.توی دلم به معلمش و مدرسه ای که میره

آفرین گفتم و دلم برای دخترم سوخت.

+   مهدی شفیعی طهران ; ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٦

بوی خوش زن

پایگاه بسیج سازمانی که من در آن مشغول هستم به رسم یک عادت قدیمی و بمناسبتهای

مختلف -عمدتا مذهبی- اقدام به چاپ پوسترها و تراکتهائی پیرامون مناسبت موجود میکند.

معمولا حدیثی از بزرگان دین را هم در متن آنها قرار میدهند و در پایان برای چند روزی روی

تابلوی اعلانات تمامی طبقات نصب میکنند تا همه ببینند.

برای وفات حضرت زینب هم چنین کاری انجام شده بود.همه چیز مثل دفعات قبل بود و ظاهرا

مشکلی هم وجود نداشت.ولی در قسمت حدیث جملاتی بود منتسب به پیامبر که برای من

و بسیاری همکاران جای تامل داشت.عین روایت را خودتان بخوانید.

از فرمایشات رسول اکرم(ص):

*هر زنی که خود را خوشبو کند و از خانه اش بیرون رود٬پیوسته ملائکه او را لعن کنند تا زمانی

که به خانه اش برگردد*

هیچ ذکری هم از منبع آن نشده است. از آنجا که بسیاری از علما و محققین بر جعلی بودن

و تحریف شدن بسیاری از روایات و احادیث در طول تاریخ اتفاق نظر دارند٬به نظر میرسد این

روایت هم از همان انواع جعلی باشد. حداقل من دوست دارم اینطور تصور کنم. جملات بسیار

زیبائی از پیامبر هستند که همه شنیده ایم و بواسطه آن به روشنفکری ایشان اعتقاد داریم.

بهمین خاطر باور چنین جملاتی انصافا کمی مشکل است.

در همین سازمان خودمان بسیاری از همکاران خانم از خانواده های مذهبی با پوشش کاملا

محجبه کار میکنند که اتفاقا همگی از انواع عطریات هم استفاده میکنند.آیا میتوان باور کرد که

ملائک از ۷ صبح تا عصر مشغول لعن و نفرین این عزیزان هستند؟

نمیدانم چه کسی مسئول انتخاب این روایات و احادیث است ولی یک سوال از زمان روبرو شدن

با این روایت دائما در سرم پرواز میکند و آن اینکه بنظر ایشان(منظورم مسئول انتخاب احادیث

است) زنها هنگام خروج از خانه باید چه بوئی بدهند؟موارد زیر چیزهائی است که به ذهن من

آمده است٬لطفا شما هم حدسیات خود را اعلام کنید.اگر نکنید مسئولیت لعن این همه زن و

دختر که هر روز خودشان را خوشبو میکنند گردنتان است ها؛از ما گفتن بود.

و اما پیشنهادات اینجانب:

۱.بوی عرق شدید

۲.بوی پیاز داغ!

۳.بوی استفراغ بچه

۴.بوی باقالی پخته

۵.بوی سبزی سرخ کرده!

بقیه بوها با شما دوستان.

+   مهدی شفیعی طهران ; ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٦

سالهای دور از شادی

اینی که میگم عین واقعیته بخدا٬نه کم نه زیاد.

چهارشنبه شب دخترم داشت کانالهای تلویزیون رو بالا پائین میکرد بدنبال یه برنامه جالبی که

حوصله اش رو وا کنه. تا کانال ۷ رفت و بعد با ناراحتی برگشت رو به مادرش با لحنی کودکانه

گفت:اه٬مامان این تلویزیون که همش مُرده نشون میده!

بچه راست میگه.هرچند که به کودکان این دوره نمیشه گفت بچه.راست میگم بخدا.اونهائی که

بچه دارند حرف منو بهتر درک میکنن.بعضی مواقع یه حرفهائی میزنن که اسفناج یه جاهای آدم

سبز میشه.

دلم خیلی براش سوخت.همیشه دعا میکردم خدایا ما که بچگیهامون توی جنگ و مشکلات

اقتصادی و بازی کنار حجله ها گذشت و چیز زیادی دستگیرمون نشد٬نذار بچه هامون هم مثل

ما بشوند. تنها شانسی که اینها آوردند اینه که الان حداقل ماهواره هست تا هر وقت دلشون

از تلویزیون مملکتشون گرفت با یه دکمه بپرن اونور دنیا و یه حالی بکنن؛بدبخت ماها که بدون

همه اینها بزرگ شدیم.

گاهی پافشاری و اصرار زیاد روی چیزی ـحتی چیزهای محبوب ـ نتیجه عکس میده. یعنی تبلیغ

میشه ضد تبلیغ. لازم به توضیح نیست که بیشترین روزها و سالگردهای عزاداری را در تمام

دنیا فقط ایران دارد.بخدا دلمون گرفت٬پوسید٬جر و واجر شد از بس عزاداری دیدیم. من نمیدونم

این ائمه و معصومین ما روزهای خوش و خرمیشون چرا توی تاریخ گم شده. این عزیزان مراسم

خواستگاری و بله برون و عقد کنون و حنا بندون و عروسی و پا تختی و مادر زن سلام و حموم

زایمون و (بازم بگم؟).. نداشتند یعنی؟ آخه مگه میشه همش مصیبت و غم؟

نرخ تورم که هر روز بالاتر میره٬نفت هر روز گرونتر میشه ولی هرچی منتظریم کسی نمیاد زنگ

خونه رو بزنه بگه بفرمائید اینم پول نفتتون٬اون از بنزین٬این از اجاره خونه ها؛ خدایا کمی شادی

لطفاْ.

روزی که اعلام شد مشکینی فوت کرده داشتم از مقابل بیمارستان جم که نزدیک محل کارم

هست در حالیکه روزنامه میخوندم رد میشدم٬ناگهان در بیمارستان باز شد و زنی ضجه زنان

خودش رو رسوند بیرون و چند تا مرد و زن دیگه هم دنبالش. زنه چنان ناله ای میکرد و زبونی

گرفته بود که دل سنگ آب میشد.

با بیشتر کارکنان بیمارستان بخاطر همسایگی دوست هستم. از در اورژانس رفتم داخل و

سوال کردم این زن چرا اینطور زار میزنه؟ گفتن پسر ۲۳ ساله اش تصادف کرده و انقدر اورژانس

دیر رسوندش  بیمارستان که چند دقیقه پیش تموم کرد. پشتم تیر کشید. صدای مادره تا

میدون ۷ تیر میرفت. از بیمارستان که زدم بیرون یه نگاه معنی داری به آسمون کردم که خدا

خودش منظورم رو فهمید. اگه واسه یه آدم ۹۰ ساله باید ۱ روز مملکت رو در عزا فرو برد٬ برای

دل این مادر و عمر کوتاه اون پسر چند روز باید عزا عمومی اعلام کرد؟

                                        ****                                ****

هشدار:اهالی محترم قم و شهرهای اطراف مواظب باشید٬احتمال وقوع زلزله بسیار است!! 

+   مهدی شفیعی طهران ; ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir