نقد آزاد

التماس دعا!

 یه چند روزیه که خیلی بیمارم. وضع عمومی خوبی ندارم. برای همینه که مطلبی نداشتم.

تا چند روز دیگه- اگه بیشتر نشه( نه خدایا) - و پس از بهبودی برمیگردم. اگر هم مردم٬به عیال

سپردم تا با اس.ام.اس یه پیغام کوتاه بذاره روی وب تا همه خوشحال بشن!

+   مهدی شفیعی طهران ; ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٦

 

چه گوارا که معرف حضورتون هست؟ همون چریک انقلابی آمریکای جنوبی که با کاسترو متحد

شد و در مقابل باتیستا مبارزه کردند تا پیروزی. همون کسی که هنوز هم در همه جای دنیا

جوانهائی که ادعای مخالفت با نظام حاکمشون رو دارند عکس سیاه و سفیدش رو میزنند به

دیوارهای اتاقشون یا روی تی شرتهاشون. مدل ریش چه گوارا هم طرفداران خودش رو داره.

چه گوارا به همراه یکی از دوستانش تصمیم میگیرند که با موتور سیکلت دور آمریکا را بگردند.

توی این سفر اتفاقات جالبی میافته که چه گوارا در خاطرات روزانه خود در طول این سفر با دقت

و زیبائی به شرح آنها میپردازد.سالها پس از مرگش دختر ارنستو چه گوارا این دست نوشته ها

را در قالب کتابی منتشر میکند و انتشارات حوض نقره با ترجمه تبسم آتشین جان آن را به زبان

فارسی برگردانده و منتشر کرده اند.

((خاطرات موتور سیکلت)) را حتما بخوانید. نوع روایت چه گوارا و موفقیتش در تصویر سازی

اتفاقات٬کتابی بس خواندنی را بوجود آورده است.

+   مهدی شفیعی طهران ; ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٦

وبلاگ يا ماتمکده؟

توی وبلاگهای مختلف با عناوین مختلف و جنسیت مختلف نویسنده های آنها یک چیز مشترک

را می توان بوضوح دید.البته نه در همه ولی در بیشتر آنها.اون چیز مشترک هم ناامیدی زیاده.

نه تنها ناامیدی که غم و غصه و شکایت از روزگار و بخت نامراد و بی وفائی یار و ... .

خدا وکیلی دوز غم و اندوه در بعضی نمونه ها آنقدر بالاست که گاهی فکر می کنم نویسنده

حتما یکی از اهالی بم بوده و همه کسش رو توی زلزله از دست داده که اینقدر نا امیده و با

چنین سوز و گدازی مطلب می نویسه و شعر انتخاب می کنه. گرچه آمار دخترها بیشتره ولی

آقا پسرها هم تعداد زیادی از این لیست را شامل می شوند.

این درست که درصد امید به زندگی در ایرانیان و خصوصا جوانان خیلی پائین می باشد٬ولی

انصافا درد بعضی ها بی دردیه. فلان دختر یا پسر که از طرف عشقی مقابلشون بی وفائی 

دیدن یا طرف رو با یکی دیگه دیدن یا نهایتا یه جواب منفی ازش شنیدن٬شروع میکنه به زمین

وزمان بدو بیراه گفتن و نالیدن از سرنوشت و دست آخر هم به این نتیجه میرسه که ابر و باد و

مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادن تا ایشون رو آزار بدهند و اذیت کنند. یه شعر

از پایه و اساس مصیبت و سوزناک هم انتخاب میکنن و مطلب رو با اون تمام می کنند.

واسه این و اون هم کامنت میذارن با یه شاخه گل که به کلبه کوچک من هم سری بزن.

همتون با این جور وبلاگها برخورد داشتین نگین نه. این رو هم قبول دارم که نوجوانی و دهه اول

جوانی(۲۰ تا ۳۰ سالگی) اوج اینگونه احساسات و نگرش به زندگیه ولی آخه دیگه نه به این

شوری هم بابا جان. هنوز هم سر حرفم هستم که اینها همه از بی دردیه و بی غصه ای.

غیر از یک مورد که نویسنده وبلاگ برادر خود را از دست داده و اندوهش قابل درکه بقیه از نظر

من فاقد ارزشه برای اینکه وقت بذاری تا مطالبشون رو بخونی.

می خوام براتون یه قسمتی از زندگی خودم رو که زیاد شخصی نیست و میشه توی وبلاگ

گذاشت رو تعریف کنم و بعد یه نتیجه بگیرم.لطفا توجه فرمائید.

توی دبیرستان ما چند نفر همیشه با هم بودیم. من٬پیمان ٬علی٬امید و امیر حسین. لازم به

توضیح نیست که تشکیل رابطه دوستی در پی وجود داشتن نقاط مشترک بین دو انسان

بوجود می آید. نقطه مشترک ما ۵ نفر هم علاقه به فیلم و سینما بود. پاتوقمون هم دانشکده

سینما و تئاتر بود واقع در ضلع جنوبی امجدیه. البته ما دانشجوی آنجا نبودیم ولی به واسطه

یکی از دوستان علی بنام فردین که کارگردانی تئاتر می خواند٬در نمایشهائی که دانشجوها

اجرا میکردند یا بازی می کردیم یا کمک به اجرا. معمولا دوست دخترهامون هم ما رو همراهی

می کردند. این قضایا سال ۷۴ بود. من هم دوستی داشتم بنام سحر که همه چیزم بود. و از

طرفی همه چی تموم. زیبا٬با شخصیت از خانواده ای متوسط ولی با فرهنگ و البته تنها فرزند

هم بود. موهائی مثل شب سیاه و همچنین چشمهائی کاملا مشکی. از سال ۷۳ باهم دوست

بودیم و از این رابطه فقط مادر سحر مطلع بود. پدرش بی نهایت روی سحر حساس بود و مثل

تمام ترکها غیرتی. روز به روز رابطه عاطفی ما عمیقتر میشد تا سرانجام به عشق رسید. مادر

سحر این رو فهمیده بود و با شناختی که از من داشت تلویحا با ازدواج ما موافق بود.البته برای

۵ یا ۶ سال بعد.آخه من اونموقع ۱۸ سالم بیشتر نبود.خلاصه هر روز یا باید صدای هم رو

میشنیدیم یا بیرون میرفتیم. پاتوقمون هم پارک لاله بود و موزه هنرهای معاصر و کافی شاپ

آنجا. اونموقع مثل الان اینترنت و موبایل نبود یا اگر هم بود خیلی کم و در اختیار عده ای خاص.

 آنقدر روزگار به کاممون بود و خوش بودیم که نگو. کلی برای آینده برنامه ریزی کرده بودیم .

مادر مهربون سحر هم از این رابطه خوشحال بود. مطمئن بود که این رابطه پاکه و از روی هوس

نیست. ۲ بار هم وقتی پدر سحر ماموریت بود - نظامی بود - منو دعوت کرد خونشون. آخ که چقدر

خوش میگذشت. ولی ناگهان ورق برگشت و روزگار چهره دیگرش را نمایان کرد. یاد دیالوگ دائی

افتادم توی سریال زیر تیغ که میگفت:وقتی خوشحالی یواش بخند که غم صداتو نشنوه.یه چیزی

تو این مایه ها بود اگه اشتباه نکنم. خلاصه غم صدای ما رو شنیده بود.

مهرماه ۷۵ بود که ناگهان وضعیت عمومی سلامت سحر بهم ریخت. گویا چند بار بدون دلیل از

حال رفته بود. روز به روز لاغرتر میشد تا اینکه یکبار بعد از اینکه حالش بد میشه٬خون بالا میره.

دیگه باید جدی به مریضیش رسیدگی میشد. دیگه دیر به دیر میدیدمش. مادرش از ترس اینکه

توی خیابون حالش بد بشه اجازه نمیداد با هم بیرون بریم.

اوایل آذر ماه ۷۵ بود که وقتی زنگ زدم تا با سحر صحبت کنم مادرش کل قضیه رو برام تعریف

کرد. اونم با گریه طوری که برای گفتن یه جمله چند دقیقه طول میداد چون گریه امانش نمیداد.

سحر سرطان پیشرفته خون داشت. مادرش میگفت چند روزی میشه که شیمی درمانی رو

شروع کردن. از حال خودم چیزی نمیگم برای اینکه قابل وصف نیست. پدرش هم بعد از متوجه

شدن بیماری دخترش خونه نشین شده بود. برای همین دیدن سحر تقریبا غیر ممکن بود و

تلفنی حرف زدن هم با کمک مادرش خیلی سخت میسر میشد. روزهای پایانی عمر سحر

عزیز من توی بیمارستان سپری شد. همه پرسنل و نگهبانان بیمارستان دیگه منو میشناختن.

از بس که جلوی در کشیک میدادم تا شاید باباش بره و من بتونم ببینمش. ۲ بار بیشتر موفق

نشدم به این کار. سحر عزیز من مثل یه اسکلت روی تخت افتاده بود با سری که دیگر نشانی

از اون موهای سیاه مثل شب نداشت. مثل عروسکی شده بود که موهاشو یه بچه شیطون

کنده باشه و تعداد خیلی کمی رو باقی گذاشته باشه. ۲۹/۹/۱۳۷۵ سحر برای همیشه رفت.

توی مراسم خاکسپاریش از دور ناظر بودم. پدرش اصلا گریه نمیکرد. شوکه بود هنوز.

من هم مثل دیوانه ها بودم. در عرض دو یا سه ماه هر چی ساخته بودم خراب شده بود. از همه

بدتر این بود که نمیتونستم به کسی چیزی بگم. خودم تنها بودم و یه دنیا درد. طفلک مادر سحر

تا چند ماه بعد گاهی که با هم تلفنی حرف میزدیم سعی میکرد منو دلداری بده! پدرش هم

گویا خودشو بازخرید کرده بود. دختر دردانه اش دیگه نبود و از اون خانواده ۳ نفری یه نفر رفته بود.

بعد از اولین سالگرد سحر٬ پدر و مادرش از اون خونه رفتن و من تا الان دیگه خبری ازشون ندارم.

تا مدتها هر وقت از خانه بیرون میزدم ناخودآگاه خودم رو توی بهشت زهرا میدیدم و کنار مزار

سحر. تا سال ۷۹ که ازدواج کردم و هر از چندگاهی میرم پیش اولین عشق زندگی ام. اوایل

ازدواجم چند باری به همسرم میگفتم که دارم میرم کجا و سر خاک چه کسی ولی بعدتر

احساس کردم همسرم زیاد از این قضیه راضی نیست. شاید حسادت و شاید... نمیدونم هر

چی بود از اون به بعد دیگه اسم سحر رو نیاوردم. هر وقت دلم تنگ میشه از سر کار سوار مترو

میشم میرم پیشش و برمیگردم. اینجوری بهتره.

از اون جمع ۵ نفری دوستانه علی رفت دانشکده هنر تئاتر خوند و الان هم بازیگره و کارگردان

تئاتر. امیر حسین شد تدوینگر فیلم. امید الان عکاسی داره و فیلم برداری از مجالس میکنه.

پیمان هم شد کارمند شهرداری تهران و شنیدم الان به اتهام قتل پرونده ای داره که توی آگاهی

تحت رسیدگیه. من هم شدم کارمند یکی از سازمانهای دولتی. با هیچکدوم از اون بچه ها هم

غیر از امید و گاهی پیمان خبری ندارم.

الان هم در کنار همسر عزیزم و دختر ۶ ساله ام زندگی خوبی دارم. به لطف حق

حالا به نظر شما وبلاگ من باید پر از نوشته های مایوسانه و غم و غصه باشه؟ 

دخترها و پسرهای عزیز ایرانی٬آیا بهتر نیست از این زندگی خوبی که دارید نهایت لذت رو ببرید

و الکی برای خودتون مثلا غصه نتراشید؟ حالا که اوضاع جامعه بر وفق مراد نیست و این برای

همه شرایط یکسانیه٬چرا الکی به خودمون تلقین کنیم که مثلا یه کوه غم و اندوه روی دلمون

سنگینی میکنه٬در حالیکه وقتی خوب فکر کنی واقعا دلیلی برای ناراحتی نیست؟ تو رو خدا یه

کم بیشتر شادی بریزید تو وبلاگهاتون. هم برای خودتون خوبه هم بیننده بیشتری دارید ها!

از ما گفتن بود. 

+   مهدی شفیعی طهران ; ٦:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٦

اگر نفت نبود؟

تعطیلات خردادماه بهترین فرصت برای مسافرت رفتن و تمدد اعصاب و چند روزی از این تهران

لعنتی دور بودنه. امسال هم به رسم سالهای قبل با خانواده رفتیم شمال.خیلی های دیگه هم

از فرصت استفاده کرده بودند و آمده بودند.

تا اینجای داستان ظاهرا هیچ مشکلی نیست. ولی وقتی از تهران خارج شدی و پل جاجرود را

هم رد کردی٬ قسمت غم انگیز شروع میشه. غم انگیز که چه عرض کنم بهتره بگم اعصاب خرد

کن.خدا وکیلی چند ساله که این جاده هراز با این حجم بسیار زیاد تردد در آن دست نخورده؟

از بعد از پل جاجرود آسفالت جاده مثل جگر زیلخاست.درب و داغون.دست اندازهائی- بقول وزارت

راهی ها سرعت گیر- به ارتفاع یک کوه٬آن هم بدون هیچ تابلو هشدار دهنده. چاله هائی به

عمق یک چاه٬که راننده ها رو وادار به حرکات آکروباتیک برای عبور از کنار آنها میکنه. صحنه های

جالبی رو میشه اینجور جاها دید. راننده ها برای اینکه جلوبندی ماشینهاشون سالم بمونه هر

کاری که بگی می کنند تا توی این چاه ها نیفتند.تغییر مسیرهای ناگهانی و عبور از میان این

چاله ها همانند عبور از میان موانع٬آنهم بدون توجه به فاصله با ماشین کناری؛از جمله این حرکات

می باشد. البته حق هم دارند چون اگر توی یکی از این به اصطلاح چاله ها بیفتند باید از خیر

مسافرت گذشته و سریعا به اولین جلوبندی سازی مراجعه کرده و کل جلوبندی را کامل عوض

کنند. بارها شاهد تصادفات وحشتناکی بودم که بخاطر نرفتن داخل این چاله ها و تغییر مسیرها

بوقوع پیوسته است. این وضعیت تا امامزاده هاشم ادامه دارد. نه اینکه فکر کنید بعد از آنجا

اسفالت جاده استاندارد است ها٬نه خیر فقط از عمق چاله ها و ارتفاع سرعت گیرها کم میشود.

این وضعیت پر تردد ترین جاده ارتباطی کشور است که اتفاقا منتهی به خوش آب و هوا ترین و

پرگردشگر ترین منطقه ایران می شود. لطفا نخندید٬می دونم که صنعت توریسم در ایران در حد

یک شوخی بامزه است؛ولی اینها آماری است که مسئولین ارائه کرده اند.ازت متنفرم وزارت راه!

اگر شانس بیاری و سلامت برسی به شهر مورد نظر٬مشکلات دیگری خود را نشان خواهند داد.

همه قبول دارید که اگر مسافران و بویژه تهرانی ها نبودند بیشتر مردم شمال از گرسنگی و

بیکاری مرده بودند؟ خود آنها هم این را میدانند ولی به تهرانی ها به چشم شوهر ننه نگاه

می کنند. کافیه ازشون یه آدرس بپرسی تا کاملا قضیه برات روشن بشه. مثلا اگه آدرس میدان

آزادی رو بپرسی در حالیکه در پیچ شمیران هستی٬طوری راهنمائیت می کنند که باید بری از

میدان خراسان و انقلاب و نیاوران عبور کنی تا به آزادی برسی.!

از گرانی اجناس و قیمت خدمات نپرس که دیوانه کننده است. خیلی چیزها رو مجبوری چند برابر

بخری و صدات هم در نیاد که اگر بیاد چند نفری میریزند سرت و تا میخوری می زنندت.خدا رو

شکر چون ما جا داریم از اجاره های وحشتناک و سرسام آور زیاد با خبر نیستم ولی از دیگران

شنیده ام که از شبی ۵۰ هزار هست تا ۶۰۰ هزار تومان. نوسان قیمتها هم بستگی به فصول

مختلف و تعطیلات٬کاملا متفاوته. نمیدونم وزارت بازرگانی٬شورای اصناف٬اتحادیه های صنفی٬

شهرداری٬استانداری و .. سرگرم چه امور مهم دیگری هستند که کسبه و اهالی شهر به راحتی

هر کاری که دوست دارند انجام می دهند. خواستم از حضور غیر موثر راهنمائی و رانندگی و آمار

بسیار بالای تلفات جاده ای بگم که منصرف شدم٬توضیح واضحاته دیگه متوجه هستین که؟!

ساحل دریا و حاشیه مناطق جنگلی مثل همیشه مملو از آشغال و زباله بود. ملت همیشه در

صحنه با جدیت تمام به امر مهم زباله دانی کردن طبیعت مشغول بودند. شهرداری هم حتما

وظایف مهم دیگری دارد و جمع آوری زباله اصولا کار بیهوده ای است ایضا نریختن زباله در طبیعت!

بخدا قسم که هرچه میکشیم از این دلارهای بادآورده نفتی میکشیم و بس. تا زمانی که ذخایر

طبیعی هست دیگه چه کاریه آقایون بیخود فسفر بسوزانند و به فکر پول درآوردن از اینهمه زیبائی

خدادادی باشند. تصور کنید اگر فقط ۱۰ هکتار از این میلیونها هکتار جنگلی که در حاشیه خزر

وجود دارد در دوبی بود چه اتفاقی می افتاد؟ آفرین٬از کنار آن میلیونها دلار درآمد کسب میکردند

و سهم زیادتری از توریستها رو به آنجا می کشاندند. برید ببینید در بیابون برهوت چیکار کردند.

آنها هم مثل ما نفت دارند ولی ما کجا و آنها کجا. اینهائی که در مورد شهرهای شمالی گفتم

همه ناشی از عدم تامین مالی اهالی و ناکفایتی مسئولین سرچشمه می گیرد. وقتی نظارتی

نباشد٬ وقتی همه دنبال پر کردن جیبها باشند٬ وقتی درآمدهای هنگفت نفتی در جهت رفاه

مردم ایران خرج نشود٬ نتیجه همین آشفته بازار شمال ایران می شود. این وضعیت با کمی

تفاوت در همه جا وجود دارد. اگر کشور فقیری بودیم تحمل این وضعیت آسانتر بود. آیا داشتن

جاده استاندارد - از جمیع جهات - توقع زیادی است که ما داریم؟ جاده را مثال زدم بعنوان مشتی

از خروار.

آیا می دانستید درآمد روزانه حاصل از فروش گاز از حوزه پارس جنوبی ۲۵ میلیون دلار است؟

ازت متنفرم دلار نفتی!

+   مهدی شفیعی طهران ; ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٦

دروغ ميگيم٬عين راست!

صبح/ یکی از خیابانهای مرکزی تهران/ مقابل کیوسک روزنامه فروشی

روزنامه همیشگی خودم رو خریده بودم و داشتم تیتر سایر روزنامه ها رو می خوندم که متوجه

خانم جوان شیک پوشی شدم که بلند بلند با موبایل صحبت میکرد و به کیوسک نزدیک میشد.

می دانید داشت به کسی که آنطرف خط بود چی می گفت:

- نه عزیزم الان نمی تونم حرف بزنم٬توی یه جلسه مهمی هستم. باشه بعدا خودم بهت

زنگ می زنم!

من مات و مبهوت اینهمه اعتماد به نفس این خانم در دروغگوئی بودم و از همه مهمتر هر چی

زور زدم تو کتم نرفت که آخه اون طرف مقابل چطور سرو صدای اینهمه ماشین و موتور رو 

شنیده و قبول کرده بود که سرکار خانم در جلسه تشریف داشتند!(عجیبه ولی باور کنید خودم

با همین دو تا گوشم شنیدم)

ظهر/ محل کار/ جمع همکاران

یکی از همکاران با هیجان داشت برای دیگران تعریف می کرد که یه نرم افزار روی گوشی 

موبایلش ریخته که چندین صدای مختلف را می تونه در حین مکالمه بعنوان صدای پس زمینه

پخش کنه.صداهائی مثل بوق ماشین و صدای خیابان و ترافیک و... .

با همون هیجان می گفت که بعد از ظهرها که با دوست دخترش میرن بیرون- مردک خجالت

نمی کشید با ۲ تا بچه- این برنامه رو فعال می کنه تا هر وقت عیال زنگ زد بگه توی ترافیک

گیر کردم و یا دارم برای رفاه بیشتر شماها مسافرکشی می کنم و از این حرفها!

آی که لجم می گیره از این زنهای ساده و زودباور که نگو.

عصر/اتوبان آل احمد/داخل تاکسی خط فاطمی-شهرک غرب

روی صندلی عقب غیر از من یه دختر و پسر جوان هم نشسته اند. پسره دستشو انداخته

دور گردن دختر و یه چیزهائی دم گوش هم پچ پچ می کنند و گهگاهی با صدای بلند می خندند.

تو همین گیر و دار موبایل دختر خانم زنگ می زنه. با خنده به پسره میگه:

-هیس!یه دقیقه حرف نزن مامانمه.

بعد شروع می کنه با مامان حرف زدن.

-مامان با بچه های دانشکده داریم میریم انقلاب کتاب بخریم. خیلی ترافیکه٬ اگه دیر کردم

نگران نشو. قربون مامان خوبم برم.خداحافظی!

نگاه من و راننده وقتی توی آینه به هم افتاد٬یه دنیا حرف داشت.

اوایل شب/نزدیک خونه/ پای پیاده

مدتی بود که کامپیوترم اذیت می کرد. وسط کار واسه خودش خاموش و روشن می شد یا

گیر می کرد و دیگه اصلا کار نمی کرد. اتفاقا سر کوچه یه مغازه بود که قطعات کامپیوتر

می فروخت و تعمیرات هم انجام می داد. یه هفته ای بود که گذاشته بودم برای رفع عیب اونجا

. چند بار باهام تماس گرفت که تشریف بیارین باید با هم حرف بزنیم. می رفتم و هر دفعه یه

تشخیص می داد. یه روز می گفت باید ویندوز رو عوض کنیم٬یه روز می گفت اشکال از هارد

کامپیوتره٬یه بار مادربورد و سرتون رو درد نیارم هر بار که میرفتم دست خالی بر می گشتم.

حسابی شاکی بودم. کلی ای میل نخونده داشتم٬چندتا مطلب نوشته بودم که می خواستم

بذارم رو وبلاگم و خلاصه کلی دلم برای کامپیوترم و اینترنت٬تنگ شده بود.

تقریبا به ۱۰۰ متری خونه رسیده بودم که موبایلم زنگ خورد. نگاه کردم دیدم دوباره خودشه.

با خودم گفتم دوباره می خواد منو بکشونه اونجا و از کشف جدیدش توی کامپیوتر بیچاره من

حرف بزنه. تصمیم خودم رو گرفتم و پاسخ دادم:

-الو سلام

-سلام آقای شفیعی٬خوب هستین؟

-ممنون

-زنگ زدم منزل روی پیغام گیر بود٬کجا هستین؟

-والله٬یه ماموریت کاری بهم خورده اومدم شهرستان.چند روز دیگه بر میگردم.چطور؟

-عجب!خواستم بگم خوشبختانه کامپیوتر شما مشکل خاصی نداشت. پایه cpu مشکل داشت

که تعمیرش کردم.می تونید بیائید ببریدش.

به خودم کلی بد و بیراه گفتم و مجبور شدم چند روز بعد برای اینکه حرفم دوتا نشه برم اونجا.

طفلک کلی عذر خواهی کرد برای تاخیر پیش آمده و هیچ پولی هم نگرفت.فقط من مانده بودم

با چند روز علافی اجباری که خودم با دروغی که گفته بودم باعث آن بودم.

راستی هیچ فکر کردین چرا این بیماری دروغ گوئی اینطور همه گیر شده و همه به راحتی

دروغ میگیم؟خدا خودش به این ملت رحم کند.آمین  

+   مهدی شفیعی طهران ; ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٦

شباهت من و مارک تواين!

دنیای عجیب و روزگار غریبیه آقا!

الان خدمتتون عرض می کنم چرا. عرضم به حضور مبارک شما جماعت معتاد به اینترنت و وب

گردهای عزیز که اینجانب از بد روزگار یه ۱۵ سالی میشه که معتاد به سیگار هستم و با

افتخار یکی از میلیونها افراد تشکیل دهنده جماعت دودی ها بحساب می آیم. می پرسید چرا

با افتخار؟ خیلی واضحه قضیه قمار بازه و .... رو که شنیدید؟ آفرین٬منظورم همون بود!

عرض می کردم٬توی این همه سال بارها تصمیم گرفته بودم که این رفیق بد سابقه را ترک

کنم ولی همیشه این من بودم که طاقت دوری اش را نداشتم و دوباره با اشتیاق می رفتم

منت کشی. این قهر و آشتی ها تا امروز که ادامه داشته و امیدی هم ندارم که بتونم یه روز

برای همیشه باهاش قهر کنم. ۶ یا هفت سال پیش که در دوران شیرین نامزدی با عیال مربوطه

بسر می بردیم بارها همسرم ازم خواست که این عادت رو کنار بذارم و حتی کار بجائی رسید

که شرط ازدواجمون رو ٬همین ترک سیگار معین فرمودند. این یعنی استفاده ابزاری از عشق و

سوء استفاده از آن بعنوان اهرم فشار! ولی اینجانب در کمال اقتدار اعلام کردم که حاضر به

پذیرش هیچ پیش شرط و تعلیقی نیستم و تهدید کردم که در صورت پافشاری بیشتر بسته

پیشنهادی دوشیزه محترم را با کمال بی ادبی رد خواهم کرد! بعد از این اظهار نظرقاطع و اتخاذ

موضع رسمی پیامی از طرف مقابل رسید به این مذمون:انقدر بکش تا جون از ...ت در بره.

من هم به این نصیحت عیال گوش جان سپرده و همچنان پر قدرت به هدایت جان شریف به

سمت همان اندام تحتانی مورد نظر عیال مشغولم تا ببینم کی قصد خروج دارد.

آهان این رو نگفتم٬من بطور ژنتیکی هدیه ای از پدرو مادرم- از بدو تولد - دریافت کرده ام که

چیزی نیست جز فشار خون بالا و انسداد عروق کرونر و افتادگی دریچه میترال. اینطور نگاه

نکنید.احساس می کنم خیلی پر رو هستم.

خلاصه کار به جائی کشید که چند سال قبل بدلیل پیامدهای همان هدیه - نه سیگار! - چند

روزی را در بخش مراقبتهای ویژه بستری شدم. نکته جالب دیگر اینکه بعد از انتقال به بخش

اولین کاری که کردم رفتن داخل دستشوئی و کشیدن یک نخ سیگار با ولع فراوان بود!

این داستان تا امروز ادامه داشته و بعید می دانم تغییری در آن ایجاد شود. البته نباید از تلاشهای

شبانه روزی دولت در کمک به ترک احتمالی ما چشم پوشی کرد.

اقداماتی مثل:قاچاق اعلام کردن سیگارهای خارجی که فاقد برچسب هولوگرام دار شرکت

دخانیات جمهوری اسلامی هستند- برچسب دار شدن هم مستلزم پرداخت عوارض می باشد -

و درج این جمله مهم و بسیار بازدارنده (( دخانیات عامل اصلی سرطان و برای سلامتی زیان

آور است)) روی پاکتهای سیگار و از همه مهمتر در اقدامی جدید دولت مجوز ساخت یک

کارخانه سیگار سازی با ظرفیت تولید سالیانه میلیاردها نخ سیگار در کشور را صادر کرده است.

مقصود از نوشتن این مطالب این بود که بابا ایها الناس٬ای کسانی که تازه دارید یواشکی از

چشم دیگران روزی یکی دو نخ سیگار دود می کنید٬نکنید جان من. بخدا چیزی مزخرفتر از این

سیگار در عالم وجود ندارد. اگر فکر می کنید می توانید هر وقت که خواستید دیگر نکشید سخت

در اشتباهید.این رو از من قبول کنید که احتمال موفق شدنتان در ترک بعد از درگیر شدن با آن٬

چیزی در حد صفر است. حالا خود دانید.این حرف من تنها نیست خیلی های دیگه هم گفتند.

نمونش این:

مارک تواین می گوید:( ترک کردن سیگار که کاری نداره٬من خودم تا حالا ۱۰۰ بار این کارو کردم)!

+   مهدی شفیعی طهران ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٦

مژده ايدل که...

خبرگزاری ایرنا بقول از ابطحی:خاتمی کاندیدای دور بعدی ریاست جمهوری خواهد بود.

وقتی این خبر رو خوندم یه حس عجیبی داشتم. خواستم از این احساس بنویسم دیدم

این چند بیت خود گویای همه چیز هست.بخوانید٬متوجه می شوید.

بازگرد ای مرد اینجا مکه تزویرهاست

                این ابوبکران دم از شور اباذر می زنند

آتشا!ناجی شدن همواره آسان نیست٫نیست

                زین جهت مردان خاکستر دم از زر می زنند

هر که حرف خوب می گوید جزایش بدتر است

                بر تن من ترکه های بید را تر می زنند.

+   مهدی شفیعی طهران ; ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٦

کمی انصاف٬لطفا!

انقدر همه کار در مملکت ما با کج سلیقگی و ناشی گری انجام شده که اکثر مردم  در برابر

طرح ها و برنامه های جدید دولت شرطی شده اند.بدین معنا که تا حرف از شروعی تازه در

هر زمینه ای پیش می آید عده ای شروع می کنند به پیش داوری و موضع گیری٬ که چی

چون قبلا در فلان تاریخ و بهمان طرح٬نتیجه خوبی حاصل نشده است پس این طرح جدید هم

بی قید وشرط باید مورد اعتراض واقع شود. چون اوضاع اقتصادی خوب نیست پس همه چیز

دیگر را هم باید با دیده شک نگریست. این شیوه قدیمی در بد بینی به دولت و عملکرد آن در

تمام جوانب٬متاسفانه همه گیر شده است. توضیح اضافه دیگری نمی دهم و یکراست می روم

سر اصل مطلب.

صاحب این قلم - به استناد مطالبی که در همین وبلاگ قابل دسترسی است - در مورد طرح

مبارزه با بدحجابی با توجه به سابقه دار بودن این طرح در کشور٬در ابتدای شروع طرح مذکور

از ناموفق بودن سالهای قبل نوشتم ولی با امید به اینکه شاید امسال تفاوتی را شاهد باشیم

از پیش داوری خودداری کرده و موضع جدیدم را به بعد از شروع آن واگذار کردم. پس از شروع

چون تفاوتی ندیدم در مطلب دیگری اینبار با قاطعیت بیشتری حکم صادر کردم و پیش بینی ام

را تائید کردم. اشتباه نکنید نمی خواهم دوباره به بدحجابی بپردازم. منظورم طرح برخورد با

اراذل و اوباش است. بعد از گذشتن اولین روز از جمع آوری افراد مذکور٬عده ای شروع کردند

به دفاع از حقوق حضرات اراذل!.

حضراتی که تا یک روز قبل با زیر پا گذاشتن حقوق عده کثیری از هموطنان٬هر کاری که دوست

داشتند می کردند. از باجگیری و بد مستی و عربده کشی بگیر تا تجاوز به عنف و سرقت

مسلحانه و تصاحب زن و دختر مردم با توسل به زور. حالا وقتی نیروی انتظامی بعد از شکایات

بی شمار مردم و هم محلی های این اراذل و اوباش وارد عمل شده و آرامش و امنیت را با

این طرح به این مناطق -که عموما در جنوب تهران واقع شده اند - ارمغان آورده است٬عده ای

پیدا شده اند و تازه یادشان آمده که این آقایان هم حق و حقوق شهروندی داشته اند و غیره.

جالبه٬نه؟ جالب تر اینکه اکثر قریب به اتفاق معترضین را روشنفکر نماهای بالا شهری تشکیل

می دهند که به راحتی روی مبل لم داده نسکافه نوش جان می کنند و در وصف برخورد خشن

پلیس٬مطالبی می نویسند که بیا و ببین. اگر یک فقره از جنایاتی که این اوباش در محله های

پائین تهران انجام می دادند را در محل زندگی این جماعت مرتکب می شدند٬آنوقت نیروی

انتظامی را روی سر گذاشته و حلوا حلوا می کردند.

این مشکل و درد جامعه امروز ماست٬که روشنفکران خود را از توده مردم جدا می دانند. اگر

پای درد و دل آن مادری که دختر جوانش توسط این اراذل به وحشیانه ترین حالت ممکن مورد

تجاوز قرار گرفته نشسته بودند حالا از برخورد قاطع پلیس با عده ای خلافکار و تبهکار اینچنین

دلشان به درد نمی آمد. موفق بودن یا نبودن این طرح را باید از اهالی محله هائی سوال کرد

که از ترس این اوباش حتی جرات شکایت کردن نداشتند. اگر کسی دخل مغازه شما را که با

زحمت مبلغی در آن جمع شده با زور چاقو از شما بگیرد٬دختر شما را که با هزار آرزو به جوانی

رسانده اید مورد تجاوز قرار دهد٬همسر قانونی شما را به زور مال خود کندو ...٬چه مجازاتی

را برایش در نظر می گیرید؟

کمی منصف باشید. طرح موفق را باید گفت موفق و همچنین بد را باید گفت بد.البته اگر واقع

بین باشیم و از سر مخالفت و بدبینی به هر چیزی نگاه نکنیم. اگر با سیاست دولت مخالفید

این چه دخلی به عملکرد پلیس آن دولت دارد٬آنهم در این مورد که همه جوانب به نفع توده مردم

و امنیت آنهاست.

ترحم بر گرگ تیز دندان           ستم کاری بود بر گوسفندان

+   مهدی شفیعی طهران ; ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٦

بدون شرح

شاد زحس وطن پرستی خویشم                          گرچه نصیبم همیشه سختی و تنگی است

گشته غذایم به رنگ پرچم ایران                            چونکه خیار و پنیر و گوجه فرنگی است!

                                                                             استاد مرحوم ابوالقاسم حالت

+   مهدی شفیعی طهران ; ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٦

هياهو برای هيچ

برنامه دیشب شب شیشه ای با حضور ابوالقاسم طالبی(کارگردان) جای بحث زیادی دارد.

طالبی دیشب حرفهائی زد که بارها به خود گفتم همین الان برنامه را قطع می کنند یا اگر هم

این کار را نکنند حتما بین مجری و مهمان دعوائی اتفاق خواهد افتاد.ولی انصافا رشیدپور حق

میزبانی را بخوبی ادا کرد و در خیلی موارد کوتاه آمد تا اتفاقاتی که پیش بینی کرده بودم٬رخ

ندهد. ولی این بردباری باعث نمی شود که از حرفهای طالبی به راحتی عبور کرد.

طالبی از ابتدای برنامه شمشیر را از رو بسته بود. گفتن حرفهایش و تخریب دیگران آنهم در

مقابل دوربین زنده٬چنان برایش فرصت مناسبی حساب میشد که حتی آن را به عروسی 

دخترش ترجیح داده بود.

شکایتهای طالبی از زمان جشنواره شروع شده بود و هر جا که می توانست درباره داوری و 

بقول خودش ناداوری ها حرف زده بود٬و از همه بیشتر در تریبون شخصی خودش یعنی مجله

سینما و ویدئو. اما حرفهای دیشب٬آنهم در یک برنامه زنده و پر بیننده٬نشان از کینه شتری و 

عمیق طالبی داشت و نه چیز دیگر. بارها از کسانی نام برد که در جشنواره های قبلی عهده دار

مسئولیتهای مهمی بودند و شاید بتوان گفت سهم زیادی هم در اعتبار بخشیدن به جشنواره

فیلم فجر داشته اند. از کسانی حرف زد که چون فیلم ایشان را مستحق سیمرغ ندانسته

بودند٬متهم به سکولاریسم و داشتن افکار غیر ناسیونالیستی بودند. طالبی معتقد بود که

چون آقای مهاجرانی -وزیر ارشاد دولت خاتمی- خود دارای چنین افکار و رویه کاری بوده است

داوران جشنواره هم به تاسی از ایشان عمل می کرده اند یا می کنند. هنوز برای من قابل

هضم نیست که ایشان چطور به خود اجازه می دهند با استفاده از تریبون رسانه ملی به اظهار

نظر شخصی و ایراد اتهام و انگ زدن به اشخاص مختلف از وزیر تا داور و منتقدین٬ بپردازد.

در طول مصاحبه بارها با هوچی گری و اجازه ندادن به رشید پور از زیر بار سوالهای منطقی وی

فرار می کرد. چندین بار از پاسخ دادن به سوال مجری در خصوص اینکه چرا فیلم خوش ساخت

نمی سازی که داوران را مجبور به دیده شدن آن کنی٬طفره رفت. قیافه رشید پور دیدنی بود.

شاید از ابتدا تا انتها بیشتر از ۳ سوال را نتوانست از مهمانش بپرسد٬چون مهمان فرصت چنین

کاری را از مجری گرفته بود و هرچه می خواست می گفت و اصلا در قید و بند هیچ چیز نبود

حتی اخلاق.! بخاطر سیمرغ نگرفتنش همه را متهم می کرد و در ادامه این راه حتی از افشای

خصوصی ترین لحظات زندگی دیگران هم ابائی نداشت. راستش دلم برایش سوخت. بابا یه 

سیمرغ به این نابغه سینما می دادید تا بیچاره اینقدر حرص و جوش نخوره که کارش به

بیمارستان قلب بکشه. خدای نکرده یه بلائی سرش میاد اونوقت تا آخر عمر عذاب وجدان دارید

ها٬از ما گفتن بود!

از شوخی گذشته چند وقتی است که امثال طالبی با چنین طرز فکری که گذشتگان همه 

بی اعتنا به انقلاب و اسلام و تفکرات امام بوده اند و اگر امثال طالبی ها نبودند معلوم نبود

چه بر سر این ارزشها می آمد٬زیاد شده اند. هنوز یادمان نرفته که آقای احمدی نژاد هم در

اقدامی مشابه در سومین روز سفر استانی به فارس٬دولتهای قبلی را به بی اعتنائی به

دین و اسلام متهم کردند و خود را - و ایضا دولت خود را - بعنوان کاشف این توطئه و منجی

دین و مراکز دینی معرفی کردند.( مطلبی با عنوان توهم یا تعمد به قلم نگارنده در همین

وبلاگ را بخوانید تا متوجه شوید)

نادیده گرفتن زحمات دیگران و تهمت زدن به آنها و هوچی گری و سعی در گل آلود کردن آب

به نفع خود٬از ابتدائی ترین راههای مطرح کردن و پوشاندن نقاط ضعف به شمار می روند.

و همچنین از ناجوانمردانه ترین شیوه ها بحساب می آیند. 

بقول شیخ اجل سعدی: عاقلان دانند! 

+   مهدی شفیعی طهران ; ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٦

فرزاد حسنی٬همیشه معترض!

شبکه‌های نامرئی ابتذال!

یاداشت وارده
فرهاد حسنی



علی القاعده انتظار می‏رود که مسئولان رسانه ملی در خصوص پشتیبانی از طرح امنیت اخلاقی و اجتماعی نیروی انتظامی، در تنها شبکه مخصوص جوانان برنامه‌های ویژه‌ای داشته باشد. در حالیکه محافل انقلابی و عموم متدینین تلاش می‏کنند تا رضایت و حمایت خانواده‌ها را از این طرح برجسته کنند و بنیادهای نظری راه‌اندازی و ادامه آن‌ را بیان کنند ولی در این شبکه رادیویی موضوع را به تمسخر گرفته‌اند.

در طول هفته‌ای که گذشت هر چقدر گوش‌هایمان را تیز کردیم صدایی در «له یا علیه» این موضوع از رادیو جوان نشنیدیم، در حالیکه اساسا مخاطبان این طرح جوانان هستند و می‌بایست در راستای توجیه فرهنگی آنان قدم‌های جدی برداشته می‏شد. گذشته از سکوت و غفلت (شاید هم تغافل) گاهی کار به تمسخر هم کشیده می‏شد! صبح روز جمعه برنامه «7 تایی‌ها» به وضوح با یک ادبیات کوچه بازاری به طرح مبارزه با مفاسد و بدحجابی دهن کجی کرد. احتمالا این هم شگرد دیگری در جذب مخاطب است. توجیه مسئولان این شبکه بر جذب همه طیف‌های مخاطبان مبتنی است و این مساله ظاهرا اقتضا دارد که با ژست‌های روشنفکرانه از کنار هنجارشکنی‌ها‌ و منکرات، آرام و بدون موضعگیری عبور کننند و یا برای جذب مخاطب گاهی با آنان در لاابالی گری شریک باشند!(این مساله را بگذارید در کنار پخش پشت صحنه همین برنامه از شبکه 2 سیما که اختلاط غیرقابل توجیه دختران و پسران موجب تعجب بینندگان شد؛ با این تصاویر ناراحتی دست اندرکاران این برنامه از اجرای طرح امنیت اجتماعی برای ما قابل درک است).

 بد نیست بپرسیم آن روز مبادایی که منتظرش هستیم تا از معجزه جذب مخاطب استفاده کنیم کی خواهد آمد؟ یاد گفته از پیش طراحی شده مجری برنامه زرد «شب شیشه‌ای» افتادم که با هیجان چند بار از خلاقیت و موفقیت دست اندرکاران شبکه جوان در جذب مخاطب تقدیر کرد و به آنها خسته نباشید گفت.

این اتفاق عجیبی نیست؛ بتدریج شبکه‌های نامرئی ترویج ابتذال که به بهانه جذب مخاطب و احترام به همه عقیده‌ها‌، بی دغدغه از کنار منهیات اخلاقی و انحرافات فکری گذر می‏کنند و موضوعات مبتذل و بی‌ارزش را برای هم‌ذات پنداری مخاطبان سطحی، برجسته می‏کنند در حال گسترش نگران کننده ایست.

این روزها برنامه سازان و مجری‌های توانمند(!) رسانه ملی دریافته‌اند که می‏توانند با سوءاستفاده از امکان بی‌بدیل «آنتن زنده» برای همدیگر نوشابه باز کنند و به هم نان قرض بدهند. اگر به نوع مصاحبه‌ها‌، مصاحبه شونده‌ها، تعریف و تمجیدها و پروپاگاندای درون سازمانی رسانه ملی توجه کنید، حتما چنین نشانه‌ها‌یی را خواهید یافت. این مساله در روابط میان شبکه رادیویی جوان و برخی شبکه‌ها‌ی تلویزیونی نظیر 3و 5 بیشتر مشهود است.

رادیو جوان که مدتی است مورد انتقاد محافل دینی و انقلابی قرار گرفته و حتی سخن از شکایت جمعی از متدینین و خانواده‌های شهدا از این شبکه رادیویی مطرح شده، به کمک همین شبکه‌های نامرئی ابتذال به دنبال اثبات مجدد خود است. این یک مطالبه جدی از مسئولان انقلابی رسانه ملی است که مراقب نضج‌گیری چنین گرایش‌های اباحیگرایانه‌ای باشند؛ رسانه ای که قرار است دانشگاه عمومی باشد به این راحتی از حساسیت‌های دینی و انقلابی‌اش هزینه نمی‌کند.

                                                                                           (سایت شریف نیوز)

+   مهدی شفیعی طهران ; ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir