نقد آزاد

خنده يا گريه؟

واقعا که همه حرفها و مثل های قدیمی ها رو باید با طلا نوشت.وقتی که خوب به حرفهایشان

فکر می کنی متوجه دریائی ازمعانی می شوی و در می یابی که همه آنها بر اثر تجربه زیاد

صاحب این افکار و عقاید شده بودند.روی سخنم در این مطلب٬ گفته هائی است از این بزرگان

در باب شاد زیستن و خندیدن.جملاتی مثل٬ خنده برهر درد بی درمان دواست یا بخد تا دنیا

به رویت بخندد و ... .

اما دلیل گیر دادنم به این موضوع را اگر می خواهید بدانید٬ عجله نکنید.اول تا انتهای مطلب

را بخوانید بعد قول می دهم هم علت را در یابید و هم با من موافق خواهید بود.

سریال زیرتیغ را حتما دیده اید یا اگر هم ندیده اید قطعا تعریف دیگران از بازی های خوب

بازیگرانش را شنیده اید. کاری با هنرنمائی بازیگران ندارم٬ می خواهم بروم سراغ دو قسمت

اخیر این سریال که شدیدا تلخ و ناراحت کننده بود.از موقعی که به یاد می آورم اکثر سریالهای

ایرانی تلویزیون بدون داشتن صحنه هائی از مرگ و سوگواری و خاکسپاری نبوده است.

آنقدر این آمار بالا و نزدیک به اکثریت می باشد که ناخودآگاه این فکر به ذهن خطور می کند

که شاید طرز تفکر و جهت دهی خاصی پشت این قضیه است٬ تا مردم هیچوقت به طور کامل

شاد نباشند.انصافا چند دقیقه به ذهن خود فشار بیاورید؛ چند سریال را بیاد دارید که از این

قاعده مستثنی باشند؟

در همین سریال زیر تیغ٬ آیا نشان دادن تمامی جزئیات مرگ جعفر(آتیلا پسیانی) اینقدرمهم

و ضروری بوده است؟ آنقدر حیاتی بوده که دو قسمت - هر قسمت حدود ۵۰ دقیقه- به این

واقعه اختصاص داده شود؟

شاید عده ای بگویند نشان دادن این صحنه ها در خدمت جلو رفتن و منطق روائی داستان

باشد. من هم  می گویم در فیلمنامه٬ مرگ جعفر را به عنوان یک اتفاق مهم نمیتوان نادیده

گرفت یا حذف کرد ولی این همه اصرار بر نشان دادن جزئیات مرگ این کاراکتر درست

نیست. نه تنها در این سریال بخصوص٬ که اکثر سریالهای تلویزیونی ما متاسفانه با این 

معضل دست به گریبانند. هر چه فکر می کنم نمیفهمم که دیدن صحنه ضجه زدن و شیون

کردن بالای سر جنازه ٬ یا نشان دادن مراسم تشییع و خاکسپاری و کلی صحنه های جگر

سوز دیگر چه جذابیت بصری و هنری دارد که اکثر کارگردانان ما اینقدر در به تصویر

کشیدن آنها اصرار و تبحر دارند؟ بله من هم به عنوان یک انسان با حقایق زندگی که مرگ

هم یکی از آنهاست آشنا هستم و مشکلی هم با آن ندارم ٬ فقط تنها قسمتی که نمی فهمم همین

نکته است که٬ چرا همه فیلمسازها فقط از این واقعیت زندگی -که اتفاقا تلخ هم هست-

استفاده می کنند. آیا خندیدن و شاد بودن هم یکی از همین حقایق محتوم زندگی نیست؟ شاید

این نحوه استفاده از مرگ در آثارمان پیشینه ای در گذشته ای مشترک دارد. اگر اینچنین 

نبود ٬ چنین فراگیر شاهد این موضوع در برنامه های رسانه ملی کشور نبودیم. همین 

سریال روز رفتن در قسمتهای ابتدائی که سعی در معرفی شخصیت حاج رحیم سرپولکی

داشت٬ آنچنان بی پروا بیننده را با زوایای زندگی این مرد آشنا میکرد که هر لحظه بیم آن

می رفت که نکند الان حاج رحیم را در حال غسل دادن و کفن کردن میتی ببینیم. بخدا که

اگر این اتفاق می افتاد فصل جدیدی در له کردن اعصاب بیننده گشوده میشد که خداوند

رحم کرد و این اتفاق نیفتاد.

آری٬ حقیقت این است که اکثر سناریست ها و کارگردانان ما متاسفانه تبحر و اشتیاق زیادی

در به تصویر کشیدن لحظات تلخ و جگرخراش دارند. غیر از مهران مدیری٬ داریوش

کاردان و مهران غفوریان و چند نفر معدود دیگر٬ آیا برنامه سازان دیگری سراغ دارید

که در این ورطه غرق نشده باشند؟ بدبختانه سینما هم به سرعت خود را به این جریان ضد

شادی نزدیک می بیند. هرچی در فیلمها غم و اندوه بیشتر٬ جوایز داخلی و خارجی و به به

و چه چه منتقدین هم بیشتر.مثال همین میم مثل مادر ملاقلی پور.من که خوشبختانه و آگاهانه

این فیلم راندیدم ولی هرکسی دیده ٬ یک چشمش اشک بوده گویا و دیگری خون.

اصلا مخالف این نیستم که نباید واقعیتها را -اگرچه تلخ- به تصویر کشید ولی حرف من این

است که چرا همه کمر همت را بسته اند و فقط مصائب زندگی را نمایش می دهند؟ ملت ما

مگر چه گناهی کرده اند که باید شاهد عینی این بدبختیها در طول روز باشند و وقتی هم که

برای فرار از آنها به تلویزیون و سینما پناه می آورند دوباره شاهد روایتی به مراتب تلخ تر

باشند؟ حالا حق میدهید به من که بگویم اجبار و زوری پشت این جریان قرار دارد؟.

چهارشنبه شب گذشته اتفاق جالبی افتاد. بخاطر پخش مستقیم مسابقه وزنه برداری  دلاور

ایرانی حسین رضازاده٬ کنداکتور شبکه سوم بالاجبار دست خوش تغییراتی شد. پخش

سریال زیر تیغ با مجموعه باغ مظفر همزمان گردید. مردم مجبور به انتخاب بین این دو

مجموعه شدند. فرصت خوبی برای اثبات همه مطالب بالا پیش آمده بود. فردا از هر کسی

که می دیدم سوال می کردم که دیشب کدام مجموعه را برای دیدن انتخاب کردی؟ نزدیک

به ۹۵٪  پاسخ دادند : باغ مظفر.

شما کدام را نگاه کردید؟     

+   مهدی شفیعی طهران ; ٥:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٥

جمعه سياه

اوضاع شهر تهران در آدینه شب دهم آذرماه بسیار دیدنی و اسفناک بود. دو سه ساعتی برف

باریده بود (فقط دو سه ساعت!) و تمامی خیابانها و اتوبانهای منتهی به شمال و شمالغرب

تهران به حالت تعطیل کامل در آمده بود و هیچ گونه حرکتی امکان پذیر نبود. ماشینها در برف

گیر کرده بودند و قادر به حرکت نبودند.آن عده ای هم که با زور و زحمت فراوان موفق به حرکت

می شدند صحنه هائی را پدید می آوردند که خوراک برنامه هائی مثل دیدنی ها و لحظه ها 

بود. ماشینها سر می خوردند٬ زیگزاگ می رفتند٬ راننده ها قادر به کنترل وسائل نقلیه شان

نبودند. امتداد خط ترافیک در بسیاری از معابر به کیلومترها رسیده بود. خیلی ها نیمه شب به

هر جان کندنی بود به خانه هایشان رسیده بودند. بسیاری اتومبیل هایشان را رها کرده و پیاده

رفته بودند.

تعداد زیادی زن و مرد را میشد دید که با پریشانی در بین سایر اتومبیل های ایستاده٬ دنبال

غذائی یا خوراکی برای سیر کردن شکم کودکان گرسنه شان می گشتند.

یکی از دوستان ساعت ۹ شب از منزل مادرش در قلهک حرکت کرده بود و ساعت ۲ نیمه شب

به منزلش در الهیه رسیده بود!. بزرگراه های نیایش٬ چمران٬ مدرس(قسمتهای منتهی به

شمال و شمالغرب آنها)٬ خیابانهای شریعتی٬ ولی عصر(ع) و بسیاری از گذرگاه های شهر 

تهران - پایتخت ایران - به علت چند ساعت بارش برف به پارکینگی برای اتومبیل ها تبدیل

شده بود. بدون اغراق اگر بارش برف تا صبح ادامه پیدا می کرد بطور حتم تعدادی کشته هم

بجا می گذاشت. هر چند که اگر از منظر دیگر نگاه کنیم شاید حوادث جمعه شب تهران

کشته هائی هم داشته است. منظورم نرسیدن به موقع ماشینهای امدادی مانند آمبولانس و

آتش نشانی به محل ماموریتشان می باشد. اگر چه آمار رسمی منتشر نشده٬ ولی می توان

تصور کرد که جان تعدادی از همشهری های تهرانی در آن شب بخاطر نرسیدن سر وقت مثلا

مریضی به بیمارستان٬ یا انتظار بیش از حد یک بیمار قلبی که با حمله مواجه شده برای رسیدن

آمبولانس اورژانس ٬ نرسیدن ماشینهای آتش نشانی و بسیاری احتمالات دیگر به خطر افتاده

باشد یا شاید از دست رفته باشد. نکته تاسف بر انگیز این قضیه این است که این اتفاق در

شهری کوچک که میشد کمبود امکانات را برای آن بهانه کرد رخ نداد٬ بلکه این رو یداد پایتخت

کشور را مختل کرد.!

همه میدانیم که ایران به گفته بسیاری از کارشناسان داخلی و خارجی روی گسل فعال زلزله

قرار دارد که هر از گاهی گوشه ای از این خاک را می لرزاند. و باز هم همگی می دانیم همان

متخصصان متفق القول بر این باورند که تهران میزبان زمین لرزه ای مهیب خواهد بود٬ که زمانش

معلوم نیست.

لطفا لحظه ای چشمانتان را ببندید و تهران را در ساعات اولیه پس از آن لرزش تصور کنید.

بله٬ می دانم حتی تصورش هم سخت است و نامی جز فاجعه بر آن نمیتوان نهاد. ولی آیا

باریدن برف هم مثل وقوع زلزله غیر قابل پیش بینی است؟

امروزه دیگر کوچکترین کشورها و حتی فقیرترین آنها با داشتن تجهیزات ماهواره ای قادر به

پیش بینی صد درصدی تغییرات جوی شهرهایشان می باشند. ایران هم از این قاعده مستثنی

نیست. نه کوچک است٬ و بدون تکنولوژی و نه بحمدالله فقیر و ناتوان در استفاده از فن آوری -

های روز دنیا. جدا وقوع چنین وقایعی همانند آنچه در روز جمعه تهران شاهد آن بود مایه تاسف

است و بس. آیا امکان پیش بینی و اطلاع رسانی از یک روز یا حتی ساعاتی قبل تر نبود تا چنین

افتضاحی پیش نیاید؟ دنبال مقصر در کجا باید گشت؟ سازمان هوا شناسی٬ شهرداری٬

راهنمائی و رانندگی؟ کجا و چه کسی؟

انصافا رادیو از لحظه بوجود آمدن آن راه بندان و گره تاریخی ٬ سنگ تمام گذاشت و گزارش 

لحظه به لحظه میداد. مدام از شهروندان خواهش میشد که از خانه هایشان خارج نشوند تا

این گره کور باز شود.آیا با پیش بینی احتمال بارش برف نمیشد یکروز قبل این خواهش و تمنا و

اطلاع رسانی صورت میگرفت٬ تا نوشداروی پس از مرگ نباشد؟ کجا بودند تجهیزات سازمان

خدمات موتوری شهرداری تهران؟

باز خدارا شکر که در کشوری تقریبا معتدل از لحاظ جغرافیائی زندگی می کنیم و دارای هر چهار

فصل سال هستیم؛ تصور کنید مثلا ایران شرایطی مانند سوئد٬ نروژ٬ سوئیس و... داشت٬

واقعا چه بر سرمان می آمد؟

طفلک مردم ما انقدر صبورند و متاسفانه اذهان عمومی آنچنان حافظه ضعیفی دارند که این

جمعه هم فراموش می شود و هیچ تدبیری اندیشیده نخواهد شد تا برف بعدی و حکایت 

قدیمی آش و کاسه.

آقایان مسئولین٬ صحبت از پیش بینی و اطلاع رسانی به موقع شرایط جوی است بخدا٬ نه

پیش بینی زلزله!

خداوندا ٬ با این آمادگی مسئولین شهری تهران در مقابله با ناملایمات طبیعی٬ رحم کن و

حالاحالاها تهران را نلرزان. آمین.  

+   مهدی شفیعی طهران ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٥

فرمول ۱ در تهران!

در همه جای دنیا یک سری نمادها و علامتها جزو قوانین بین المللی شده و در همه کشورها

یک معنی و مفهوم واحد دارند  از جمله علائم و نمادهای مخصوص حمل و نقل و رانندگی

جاده ای. علائمی مثل ورود ممنوع٬ خیابان یکطرفه٬ توقف ممنوع ؛ و خیلی علائم مشابه دیگر.

خطوط نقش بسته بر خیابانها و آزاد راه ها و جاده ها هم از همین قبیل نمادها است که همه جا

معنی و مفهومی یکسان دارند. منظور از این خطوط ٬ مجاب کردن رانندگان در حرکت بین این

خطوط و رانندگی بر اساس رعایت قوانین مشترک بین المللی است که در تمامی کشورها

به عنوان اصولی غیر قابل انکار پذیرفته شده است . از آنجا که ما ایرانیها ید طولائی در نادیده

گرفتن قوانین راهنمائی و رانندگی داریم ٬ فلسفه وجودی این خطوط را نیز از یاد برده ایم یا

حداقل اگر به یاد داریم رعایت نمی کنیم. مطمئنا همه بارها و به کرات این نادیده گرفتن را

دیده ایم و اکثرمان هم از همان قاعده نانوشته - یعنی بی اعتنائی به این خطوط - پیروی

می کنیم. در بیشتر کشورها تعویض خط عبوری از سوی رانندگان با در نظر گرفتن جمیع جوانب

احتیاطی و استفاده از علائم هشدار دهنده - مثل راهنما - صورت می گیرد. یعنی همه در

بین خطوط رسم شده بر خیابانها تردد می کنند و اگر هم نیازی به تغییر مسیر پیدا کنند با

احتیاط کامل این کار را انجام می دهند. و برای متخلفین احتمالی هم جریمه های سنگین در

نظر گرفته شده است که همگان را مجبور به پیروی از قانون می کند. متاسفانه این اصل پایه

و بدیهی در کشور ما اصلا رعایت نمی شود و تغییر مسیرهای ناگهانی هنوز یکی از دلایل عمده

تصادفات در ایران بشمار می رود. حتما می دانید که ایران از نظر آمار مرگ و میر در تصادفات

رانندگی مقام اول را در دنیا دارد. چیزی حدود ۳۰ هزار کشته در سال ٬ که متاسفانه آمار صعودی

هم دارد . طبق همان قوانین بین المللی ٬ مثلا در خیابان یا اتوبانی که دارای ۴ باند حرکتی

می باشد ٬ علی القاعده باید ۴ ردیف ماشین در حال حرکت باشند ولی حتما دیده اید که در

ایران و بخصوص تهران در همان مسیر حرکتی مفروض ۵ یا ۶ ردیف ماشین در حال تردد هستند

که بیان کننده این معنی است که هیچ کس به خط کشی ها توجهی نمیکند و هر طور که

بخواهند رانندگی می کنند. نتیجه هم که مشخص است٬ ایجاد راه بندان های طولانی و کشنده

به خاطر رعایت نکردن همین اصل ساده و پیش پا افتاده. اگر در اتوبانهای تهران رانندگی کرده

باشید قطعا دیده اید که ناگهان ماشین کناری یا جلوئی تصمیم به تعویض باند می گیرد و

بدون هیچ علامتی جلوی شما می پیچد یا شما را مجبور به ترمز کردن ناگهانی می نماید که

اگر راننده مسلطی نباشید احتمال تصادف شما با همان ماشین یا دیگر ماشین های عبوری

بسیار بالا است. جالب است که اگر اعتراضی هم کنید با الفاظ رکیکی یا شاید هم مشت و

مالی حسابی پذیرائی خواهید شد. عده ای واقعا خیابانها را ارثیه فامیلی تصور می کنند و

هر کاری که بخواهند بکنند خود را آزاد می دانند. حرکت روی خطوط - نه بین آنها - تبدیل به

امری عادی شده است. آنقدر عادی که حتی در چشم مامورین راهنمائی و رانندگی هم به

عنوان تخلفی از قانون به نظر نمی آید. و هیچ چیز بدتر از این نیست که ناهنجاری تبدیل به

عرف و عادت شود ٬ دیگر اصلاح آن٬ کار ابدا راحتی نخواهد بود. چند ماه قبل یکی از اقوام بعد

از چند سال اقامت در آمریکا به ایران آمده بود و از دیدن این وضع رانندگی در ایران چنان دچار

ترس و واهمه شده بود که ابدا در زمان اقامتش در تهران حاظر به رانندگی نشد. به گفته او

ایرانیها با این وضع رانندگی می توانند در مسابقات فرمول یک مقام کسب کنند. می دانید که

حتی شرکت در مسابقات اتومبیل رانی هم برای خود قوانینی دارد چه رسد به رانندگی در

شهرها. خلاصه آنکه برای نجات از این وضع ترافیکی ناهنجار و کاهش آمار تصادفات علاوه بر

جریمه٬ آموزش همگانی تنها راه نجات به نطر می رسد. اگر جریمه ها و حتی افزایش چند برابر

آنها جنبه بازدارندگی داشت تا الان باید اثر خود را نشان می داد. خاطرتان هست برای جا

انداختن فرهنگ استفاده از کمربند ایمنی و کلاه ایمنی علاوه بر سخت گیری های قانونی

تبلیغات وسیعی هم شکل گرفت. آموزش همگانی با استفاده از میان برنامه های کوتاه انیمیشن

و ایجاد شخصیتهای کارتونی قابل باور برای عموم روش بسیار جالبی بود که همه دیدیم چه

تاثیر مثبتی داشت. خیلی مسائل را فقط با قوه قهریه نمی توان حل کرد. معضل رانندگی غیر

اصولی اکثر مردم ایران هم از این قاعده مستثنی نیست. آن شخصیتهای کارتونی در مدت

کوتاهی جای خود را بین همه باز کردند و به زیبائی کاری کرد که امروزه شاهد هستیم اکثر

رانندگان به محض مستقر شدن در خودرو اولین کاری که می کنند اقدام به بستن کمربند ایمنی

می کنند. در مورد موتور سواران هم علاوه بر این انیمیشن ها ٬ همت نیروی انتظامی در برخورد

با متخلفین جای تشکر و قدر دانی دارد. وقتی موتور سواران دیدند که اگر کلاه ایمنی به سر

نکنند موتورشان توقیف و خوابانده می شود مجبور به اطاعت از قانون شدند. خوشبختانه کاهش

آمار فوت موتورسواران بر اثر ضایعات مغزی نشاندهنده موثر بودن این طرح ضربتی بود. حالا در

مورد حرکت بین خطوط هم این نوع برخورد ضروری به نظر می رسد. باور کنید بسیاری از این

راه بندان های چند کیلومتری با رعایت همین اصل ساده کمتر خواهد شد ؛ البته حذف نخواهد

شد چون تعداد وسایل نقلیه بطرز وحشتناکی زیاد است ٬ ولی اگر همه در خطوط خود حرکت

کنند گره کور ترافیکی زودتر باز خواهد شد و تبعات مثبت آن شامل همه خواهد شد. و صد البته

آمار تصادفات هم پائین خواهد آمد ٬ خودروهای امدادی به موقع به وظایف خود عمل خواهند کرد

و بیشمار فواید دیگر که دانم و دانی. حقیقتا بسیاری از قوانین شاید دست و پا گیر باشند ولی

با دیدی عمیقتر همگی آنها برای رفاه و راحتی و صد البته در حیطه رانندگی برای سلامت خود

ما وضع شده اند و لا غیر. همچنین وجهه ایرانی در برابر کسانی که در کشور های دیگر زندگی

می کنند حفظ خواهد شد و از ما به عنوان جماعتی قانون گریز یاد  نخواهد شد . همچنین

آمارهای تاسف برانگیز و خجالت آور نیز تا حد زیادی پائین خواهد آمد. بله همه اینها که گغته شد

و بسیاری دیگر که از قلم افتاد تنها با رعایت قوانینی که برای تمامی ساکنین زمین وضع شده

محقق خواهد شد . خیلی سخت نیست کافی است بخواهیم و عمل کنیم.همین.

+   مهدی شفیعی طهران ; ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ آذر ،۱۳۸٥

نسل سوخته

کارها و رفتار دختر پنج ساله ام گاهی تا روزها من رو در گیر خودش میکنه. خوب که فکر

میکنم در پایان این درگیری متوجه این واقعیت می شوم که دوران کودکی دختر من به

عنوان نمونه و نماینده ای از همنسلان خودش با همین دوران ولی برای نسل من چقدر

تفاوت دارد و چقدر جای شگفتی است. او (منظورم دخترم است)٬ بعضی مواقع سوالاتی

از من میکند که در جواب به آنها واقعا نمی دانم چی باید بگم. سوالاتی که شاید من

در دوران دبستان با آنها درگیر می شدم و خیلی مواقع از عنوان کردن آنها امتناع

می کردم. اصولا این نسل جدید بسیار کنجکاو و جستجوگرتر از اسلاف خود هستند.

نیازها ٬ خواسته ها و علایق آنها عجیب متفاوت است. وقتی من هم سن وسال امروز

دخترم بودم جنگ شروع شد. جنگ و مسائل حاشیه اش نقل هر مجلسی بود. صدای

آژیر و ترس از بمباران همراه همیشگی بود.هیچوقت فراموش نمیکنم خواهر کوچکم

وقتی صدای آژیر قرمز می آمد با ترس و لحن کودکانه با بغضی در گلو از مادرم 

می خواست در اتاق رو ببنده تا صدام تو نیاد.! واژه هائی که کودک آن زمان از حفظ بود

چیزهائی مثل پناهگاه٬ بمب٬ صدام و خیلی چیزهای ترسناک و بی ربط با طبع لطیفش

بود. همه همنسلان من شبهای موشک باران تهران را به خاطر دارند.شبهائی که خواب

همراه با ترس بیدار نشدن و خراب شدن سقف بود.حتی بازیهای ما هم به نوعی متاثر

از جنگ لعنتی شده بود. مکانهای خیالی بازیهایمان همیشه جبهه بود و هر روز توی

رویاهامان یکی شهید میشد و یکی زخمی. تلویزیون هم خیلی همت میکرد توی دو

شبکه ای که داشت مدام سندباد نشون میداد و هر سال عید رابین هود رو پخش

میکرد و جالب اینکه هر سال با اینکه فریم به فریم اون رو حفظ بودیم باز هم نگاه

می کردیم و لذت می بردیم. اوضاع اقتصادی همه تقریبا یکجور بود . به رسم قدیم خرید

لباس نو٬ شب عید به شب عید و بس. تازه این خرید سالی یکبار هم اصلا روال ثابتی

نداشت و تابعی از جیب پدر بود و دیگر هیچ. آری٬ کودکی ما زیر صدای مهیب موشکها

و فریادهای ٬ سیگارتو خاموش کن هواپیماها نبینند٬ مدفون شد.بله؛ ما سوختیم و

کودکی هایمان در خودخواهی های بزرگان محو شد.

بیست و چند سال از آن روزهای تاریکتر از شب می گذرد و حالا کودکانمان ( خوشبختانه)

با خیال راحت جلوی ما دراز میکشند و پلی استیشن بازی میکنند. ۹ ماه سال در مدارس

غیر انتفاعی با شهریه های چند میلیونی درس می خوانند و دست آخر با نمرات ناپلئونی

قبول میشوند و ۳ ماه تابستان بجای پدرانشان که کوچه گردی و هفت سنگ بازی کردن

کارشان بود٬ با سرویس رفت و برگشت و پول تو جیبی های فراوان کلاسها و کلوپ ها رو

زیر پا میگذارند. از بابت آینده و دانشگاه هم نگرانی ندارند چرا که یکی از ده ها روش

ادامه تحصیل - البته با توسل به جیب باباها - پیش رویشان آماده است. حالا به جای

تماشای کارتونهای تکراری٬ هر  پنج شبکه برنامه های زنده و متنوع و جذاب ارائه می کنند

و تازه اگر اینها هم بسنده نبود ٬ مشکلی نیست با اشاره یک کلید با کودکی در آنسوی

این کره خاکی همزمان کارتون دیجیمون می بیند باز هم راضی نیست. حالا دختری هم

سن آن روز خواهر من٬ دیگر نگران این نیست که صدام از در اتاق وارد شود . بیشترین

نگرانی اش شاید این باشد که عروسک باربی اش دیگر از مد افتاده و پیش دوستانش

ممکن است شرمنده شود. چقدر دلم برای نسل خودم میسوزد. بیخود نیست که ما

هنوز هم بسیار قانع هستیم و کودکانمان به همان اندازه پر توقع. ما با همه کودکیمان

طعم تلخ کمبود و ترس و نزدیکی مرگ را احساس کردیم. کمتر کودکی را شاید بیابید

که فکر مرگ و جنگ و صدای مهیب انفجار از مخیله اش عبور کرده باشد؛ افکاری که ما

هر روز با آنها دست و پنجه نرم می کردیم. هنوز هم گاه و بیگاه که از رادیو یا تلویزیون

خبر جنگ و بمباران می شنویم بی اختیار تنمان میلرزد و برای زندگی در صلح ٬خداوند

را شاکر هستیم. در این عرصه هجوم اخبار و اطلاعات و رشد ثانیه ای تکنولوژی که کسی

را بی نصیب نمی گذارد ٬ دیگر نباید از سوالهای عجیب و غریب کودکانمان چشم هایمان

گرد شود. مفهوم درست زندگی همین است که فرزندانمان در حال تجربه کردن آن

هستند؛ و گرنه ما که سوختیم.

+   مهدی شفیعی طهران ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir